قرار بود اولین عقد سال جدید برای برادر همسر عاقد خوانده شود اما برای اولین بار در تاریخ دفتر، برق واحد ما قطع شده بود.با استرسی جانسوز به سمت کنتور رفتم و آقای برقکار را برای تعمیر فراخوانی کردم.باز و بسته کردن فیوز، تعویض کلید های مینیاتوری و رفت آمدهای مکرر از پله های نه چندان کم دفتر آه از نهادم بلند کرده بود و نهایتا با کمال تاسف برق وصل نشد که نشد.

تصویر چهره آویزان خانواده همسر فریم به فریم از جلوی چشمانم می گذشت و کارتونی زامبی مانند می ساخت!به نظرم در نگون بختی عمر عاقد همین یک اتفاق بس بود.به پیشنهاد پدر همسر مکرمه قرار شد تا میهمانها برسند از راه پله برق بگیریم تا  حداقل برای امضا روشنایی وجود داشته باشد و برای همین سیم لوستر وسط اتاق را جدا کردیم.

در همین اثنا اداره برق هم رسید و در کمال ناباوری مامورین کلیدها را زدند و برق ها روشن شد؛ گویا مشکل از اتصالی همان لوستر وسط اتاق بود... 

زیرنویس:کمی پیازداغ جذبه خانواده عیال زیاد شد.خدا ببخشاد.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:8 توسط عاقد |

ماشین زیبای یکی از کسبه همسایه دفتر وسوسه انگیز است و هر بار که از کنار آن رد می شوم دلم می خواهد مثل بچه ها سرکی بکشم و داخلش را از پشت شیشه نگاه کنم.به نظرم داشتن این ماشین آرزوی خیلی از جوانها، پیرها و حتی شاید عاقد باشد!

صاحب ماشین امروز آمده دفتر و سوال دارد:((حاج آقا! بعد از 26 سال زندگی 2 فرزند بزرگ دارم و همه اموالم را به نام همسرم کرده ام.حتی حق طلاق را به او دادم.باورم نمی شود که رفته دادگاه و تقاضای طلاق داده و وکیلش هم گفته یک ماهه طلاقت را می گیرم.چکارکنم؟))

همسایه ی دفتر عاقد و مالک خودروی زیبا حالا دارد بلند بلند گریه می کند...

زیرنویس:عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:2 توسط عاقد |

علیرغم تیپ و ظاهر امروزی شان، نشسته بودند روبرویم و تا مهمانهایشان از راه برسند قرآنی کوچک را دست به دست می کردند.

عروس شروع به امضای دفتر کرد اما داماد کماکان با دقت زیاد مشغول تلاوت قرآن بود.به شوخی گفتم:((این قرآن خواندنتان فقط اینجا نباشد ها.هر شب بنشینید با هم چند آیه بخوانید.))

عروس بلافاصله جواب داد:((حاج آقا؛ بهش گفتم هرشب باید 5 صفحه قرآن بخوانیم!))

با لبخندی روشنفکرانه نظر عروس را تایید کردم اما در دلم گفتم:آخه چرا حرف مفت می زنی! تو که قیافه ات به این حرفها نمی خوره!

داماد سرش را از روی قرآن بلند کرد و گفت:((آخه ایشون حافظ قرآن هستند!))

زیرنویس1:کفم برید!

زیرنویس2:رب تال القرآن و القرآن یلعنه!   چه بسیار قرآن خوانی که قرآن لعنتش می کند.

بعدنوشت1:چه خفقانیه تو این وبلاگ.انگار همه حق اظهار نظر در مورد عاقد رو دارند اما عاقد حق ثبت نظر تو وبلاگ خودش رو هم نداره! البته کمی لحن مطلب غلط اندازه.زیر نویس 1 کاملا مثبته و زیر نویس 2 یک حدیثه .عاقد هم هیچ قضاوتی در مورد این زوج نکرده.متن مطلب هم دوجمله کوتاه رو به نقل از عاقد آورده که از ذهنش گذشته و برای ثبت در تاریخ بشریت اینجا نوشته شده.حالا کی بد قضاوت میکنه نامردا!

بعدنوشت2:ماها اشتباهی که داریم اینه که زودی میریم سراغ ریشوها و بی ریش ها و چادری ها و بی چادرها.مسئله خیلی ساده است.انجام آنچه خدا گفته و ترک آنچه خدا گفته.بعضی ها، بعضی از این واجبات و محرمات رو انجام نمی دهند.اونجایی را که انجام نمی دهند گناهه.همین!

بعدنوشت3:ترک واجب حرامه و ترک حرام واجب.مستحب را انجام هم ندهی کسی توبیخت نمی کند.خواندن قرآن مستحبی است برای انجام واجباتی مثل نماز و حجاب... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:24 توسط عاقد |

برداشت اول:نماز تمام شده و در حال پوشیدن کفشهایم هستم که می آید سراغم و برای اینکه کار خصوصی اش را بگوید مرا به کناری می کشد.

بعد از کلی حاشیه رفتن و برو برگرد معلوم می شود از لحاظ مالی و خانوادگی موقعیت ازدواج ندارد و فشار غریزی او را بر آن داشته بیاید سراغ عاقد و از او بخواهد کسی را برای ازدواج موقت به او معرفی کند...

برداشت دوم:امام جماعت محترم در حال گفت و شنود با عاقد در مورد مسائل مختلف است که در میان خاطره هایش به مسخره می گوید:اتفاقا خانمی امروز آمده بود و می گفت اگر امکانش باشد کسی را برای ازدواج موقت به او معرفی کند تا هم تامین مالی شود هم غریزی.امام جماعت مسجد می گوید: عاقد جان؛ من در این زمینه کاملا عمری_یعنی کسی که بر خلاف سنت علوی مخالف ازدواج موقت بود_هستم.

برداشت سوم:چند ماهی از این دو جریان گذشته که همان جوان پیامک می زند:عاقد جان؛ این شماره جدید من است اگر خواستید در مورد آن موضوع کمکی کنید!

برداشت چهارم:اگر امام جماعت جای آن جوان بود باز هم عمری بود؟ اگر آن زن بعد از ملاقات با امام جماعت تن به گناه داده باشد؟ اگر این مرد و زن مثل خیلی های دیگر جای طرح موضع در مسجد سراغ اطفای شهوت حرام رفته بودند آیا با تمسخر به آنها نگاه می شد؟چاره آن جوان چیست؟چرا به این همه گناهی که روزانه در اطراف ما اتفاق می افتد اینقدر بی تفاوتیم و نسبت به یک قاعده ی شرعی اینقدر حساس و گناه نگر؟

زیرنویس:اینها همه سوالاتی است که بعد از پیامک آن جوان در ذهنم در حال تکرار است و در حال تکرار است و ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:28 توسط عاقد |

بعد از پایان هر عقد عروس و داماد را به اتاق خودم می آورم و از آنها می خواهم اگر اختلافی ایجاد شد که خودشان نتوانستند برطرفش کنند، پیش از اینکه بروند سراغ پدر و مادرشان، بیایند دفتر تا مشکلشان برطرف شود چون ممکن است پدر و مادرها در اثر دلسوزی از فرزند خودشان جانبداری کرده و اختلاف را بیشتر کنند.

طبق همین رسم داماد را به اتاقم آوردم و تذکراتی در خصوص مادر همسرش دادم و نهایتا جملات بالا را هم برایش گفتم.

داماد توضیح داد:برای ازدواج چند بار به خانم مشاوری مراجعه کردیم که هر دو خوشمان آمد.به همسرم گفته ام هر وقت برایت مشکلی پیش آمد با همان مشاور تماس بگیر. یواشکی هم به مشاور گفتم هر وقت تماس گرفت شما مشکلش را برطرف کنید هزینه اش را من پرداخت می کنم.

زیرنویس:مطمئنم با این تدبیر کمتر به اختلاف خواهند خورد. 

زیرنویس2:برادران و خواهرانی که سوال خصوصی می پرسید و هیچ نام و نشانی از خود نمیگذارید.من پاسخ شما را چطور بدهم؟هان؟!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:56 توسط عاقد |

برای انجام کاری دوان دوان وارد دفتر شدم تا بعد از انجام آن سریع از دفتر خارج شوم.همینطوز که نشستم، زن و شوهر میانسالی وارد شدند.

زن چادرش را به دندان گرفته بود و هر دو با لهجه غلیظ لری حرف می زدند.شوهر بعد از سلام و احوال پرسی گفت:

8 ماهی است از هم طلاق گرفته اند و می خواهند دوباره ازدواج کنند.زن هم مدارک را از داخل کیسه فریزر در آورد و گداشت روی میز.

مدارک کامل بود.خوشحال شده بودم.هم از ازدواج دوباره شان، هم برای روزی  که خدا این شکلی دنبالم فرستاده بود.مشغول بررسی مدارک بودم که پرسیدم((حالا چرا طلاق گرفتید؟))

شوهر نفسی کشید و با نگاه تحقیر آمیز به زن گفت:((چی بگم حاج آقا؛ نمی دانم از دست این خواهرزادش چکارکنم.کنارش نشستند و گفتند طلاق بگیر برایت شوهر پیدا می کنیم.او هم هرچه گفتم گوش نکرد، طلاق گرفت و رفت. حالا هم پشیمان شده و برگشته.))

زن که انگار برافروخته شده بود شروع به جواب دادن کرد((حاج آقا؛ زیرسرش بلند شده بود.خودم پیامک های عاشقتم را در گوشی اش دیدم.خواهر زاده ی من...))

گفت و گو به مشاجره تبدیل شد و خوشحالی من هم کم کم داشت روبه نا امیدی می رفت.همه ی محتوای مشاجره برمی گشت به دوسه روزی که مرد خودش را خوشبو و خوش تیپ کرده و به حسن آباد رفته! از زن اصرار و از مرد انکار که تو رفتی با همانی که به تو پیامک زده سر قرار؛ و مرد انکار که بابا من سر کار بوده ام و اینها توهم است.خانم هم اصرار داشت مرد دست بگذارد روی قرآن و قسم بخورد دیگر از این کارها نمی کند!

حضور چند دقیقه ای عاقد در دفتر دوساعت طول کشیده بود، صدای جر و بحث بالا و پایین می رفت و خلاصه دلم می خواست هر دویشان را با لگد از دفتر بیرون کنم. 

نهایتا قرآنی آوردم.زن یک هزار تومانی مچاله لای قرآن گذاشت با این استدلال که رسم ماست برای قسم خوردن حتما باید پول لای قرآن بگذاریم!مرد قسم خورد و تصمیم گرفتند دیگر ازدواج کنند.

اینقدر عجله داشتم که مهریه راتعیین کردم، وکالت را گرفتم و عقد را خواندم.از دفتر که رفتند بیرون تازه یادم افتاد برگه آزمایش نداشته اند...

زیرنویس:کنش و واکنش عجیبی داشتند.زن گریه می کرد و تا دلش به گفته های مرد گرم میشد لبخند می زد.دوباره گر  می گرفت و گریه می کرد.روز بعد از پسرشان که جویا شدم گفت مادرش مشکلات عصبی دارد.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:46 توسط عاقد |

می خواستم ماجرای ازدواج دوباره زن و شوهر روستایی به همراه فرزندشان را بنویسم که وکیل دخترک تماس گرفت برای دریافت رونوشت سند ازدواج.دختری که سال قبل همین روزها همسر پسری 13 سال بزرگتر از خودش شده بود بعلت اخلاق بد همسر و بلایی که مادر شوهر سر مادرش آورده و بینی او را شکسته می خواهد طلاق بگیرد.

عصر هم که رسید، این بار پدر جوان مغازه دار که برای مشاوره بارها آمدند و انگار مشکلشان برطرف شده بود، آمدند برای دریافت رونوشت، انگار که دختر مطالبه مهریه و نفقه کرده است.کار بیخ پیدا کرده و امید بازگشت برای هیچ کدام نیست.

کمی سرم درد گرفته بود و برای درد دل موضوع را برای یکی از دوستان تعریف کردم.حرفهایم که تمام شد گفت راستی؛ باجناقم که برایت تعریف کردم با همسرش اختلاف دارد هم طلاق گرفت...

زیرنویس:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد                            بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

ای کبک خوش خرام کجا می روی! بایست      غره مشو که گربه ی زاهد نماز کرد...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:13 توسط عاقد |

به اقتضای مراسم یکی از اقوام، پدر و مادرم هم به دفتر آمده بودند و انگار این بار وضعیت عقد کمی متفاوت شده بود.مادرم یواشکی می گفت:لباس بهتر از این نداشتی بپوشی؟

پدر می گفت: می گفتی دو تا صندلی برای اتاقت می آوردم اینها که کم است.

دو باره مادر می آمد و می گفت: چرا اینقدر اینجا سرد است...

خلاصه انگار که عاقد را همان بچه دبستانی که باید هوایش را داشته باشند فرض می کردند.

زیرنویس:بچه که باشی از دلسوزی های اینگونه لجت می گیرد، اما بچه که داشته باشی می فهمی همه ی محبتهای پدر و مادر در همین دلسوزی ها نهفته است...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 19:14 توسط عاقد |

((حاج آقا! واقعیت این است که این خانم 9 سال از من بزرگتر است و دو فرزند 26 ساله و 15 ساله دارد.من هم تا به حال ازدواج نکرده ام اما بعلت بیماری تا آخر عمر بچه دار نمی شوم.

خواهر ایشان همکار  و چند سالی کوجکتر از من است.برای رسیدگی به بیماری پدر مدتی است در خانه شان رفت و آمد دارم و وقتی موضوع خواستگاری را مطرح کردم همه فکر کردند موضوع همکارم است.اما من از متانت و اخلاق ایشان خوشم آمده و تصمیم به ازدواج گرفته ایم))

کنار هم نشته اند و می خواهند نظر مرا بدانند در مورد عاقبت ازدواج.بیش از دو ساعت توضیح دادند جوانب زندگیشان را و من هم تلاش کردم جای ارائه نسخه، آنان را از محاسن و معایب این نوع ازدواج مطلع کنم.

گویا هرچه بیشتر می دانستند مصمم تر می شدند و این دلالت بر پختگی هردویشان داشت.خانم بیش از 10 سال همه حواشی زندگی خود و فرزندانش را نجیبانه مدیریت کرده بود و به این شرایط هم بعنوان فرصت نگاه نمی کرد و برعکس؛ جوان تصمیم داشت مهریه ای بیش از مهریه خواهرش و نیمی از منزل مسکونی خود را برای او در نظر بگیرد.

زیرنویس:انگار همه چیز مهیاست برای یک زندگی استثنایی اما شیرین

بعدنوشت:داماد تماس گرفته و می گوید:حاج آقا خیر ببینی که راهنمایی کردی مرا.من هرچه دارم از تو دارم.بعد از یک هفته، یک روز گفتم امروز پول ندارم.تا این را شنید با داد و بیداد گذاشت و رفت!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:54 توسط عاقد |

روحانی جوانی که انگار خیلی هم در سخنرانی و کارهای تربیتی تواناست، قرار گذاشته ساعت نه روز جمعه بیایند برای عقد.

از ساعت 7 پیامک می زند اگر می شود زودتر بیایید دفتر می خواهم کمی صحنه آرایی کنم!البته با چرب زبانی و وعده ی حلیم صبحگاهی، به زور ما را یک ساعت پیش از عقد به دفتر کشاند.

دونفر از دوستانش را هم آورده و من هم کنجکاو شدم می خواهد چکارکند در این اتاق چند متری؟... که دیدم چند دسته بزرگ گل رز خریده و وسایل تزیینی که معمولا ماشین عروس را با آن می آرایند.

تورها را به زمین چسباند، گلها را در مسیر ورودی پرپر کرد و روی تورها ریخت. یکی از دوستانش با قلم و دوات جملات زیبایی نوشت و به در و دیوار زدند و آخرسر هم چند ده بادکنک بادکردند و به اطراف ریختند.

جالبتر اینکه با وجود فاصله کم منزل عروس تا دفتر، دوان دوان به دنبالشان رفت تا خودش آنها بیاورد.

مراسم که تمام شد، عبا و عمامه را برداشت و شروع به جاروی دفتر کرد که به زور از این کار منصرفش کردم.

زیرنویس:این سبک ابراز محبت و عشق ورزی پیشگیری از بیماری های زندگی و گاهی علاج آن است البته اگر مانا و مستمر باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 8:31 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر