مهریه را تعیین کرده اند؛ 14 سکه

داماد بعنوان زیر لفظی 14 سکه را به عروس می دهد...

زیرنویس:

در مجلس ما رونق اگر نیست صفا هست         آنجا که صفا هست در آن نورخدا هست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:19 توسط عاقد |

اول؛ دامادی که تست اعتیادش به شیشه مثبت است و به همراه عروس آمده تا مرا راضی کنند خانواده شان از این موضوع مطلع نشوند و حتی عروس حاضر است رضایتش را کتبا بنویسد.وقتی عواقب ازدواج با همسر معتاد به شیشه را به عروس گفتم، هر دو عصبانی و بدون خداحافظی به نشانه اعتراض به عدم ثبت از دفتر خارج شدند.

دوم؛ مادری که آزمایش پسر و عروس آینده اش را برای گرفتن وقت آورده و می فهمد تست اعتیاد هر دو مثبت است که با بهت از دفتر خارج می شود.

سوم؛ دامادی که تاکید می کند همسر آینده مطلقه است و می داند من در حال مصرف متادون هستم، اما نمی خواهم خانواده اش بفهمند...توجیهش کردم که از خواندن عقد معذورم.

زیرنویس1: خواندن این عقدها با رعایت ضوابط از لحاظ شرعی و قانونی منعی ندارد، اما وقتی به چند ماه آینده زندگیشان می اندیشم  که کشمکش زناشویی از یک سو و فشار خانواده دختر برای جدایی از سوی دیگر ناله و نفرین را حواله من و خانواده ام خواهد کرد، ترجیح می دهم آمار ثبت ازدواج کمتری داشته باشم به جای آمار زیاد ناله و نفرین!

زیرنویس 2:این پست را نوشتم تا شاید پسرم اگر تصمیم گرفت شغل مرا ادامه دهد بداند پدرش چه ژان وار(ل)ژانی بوده برای خودش! 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:18 توسط عاقد |

مهریه را پرسیدم؛ 14 سکه، 14 سفر به کربلا، یک سفر حج عمره.

پدر عروس می گفت: زیر و بم داماد را درآورده ام.هیچ چیزی از دنیا ندارد.فقط خوب درس خوانده و جوان مومنی است.بردمش مشهد چند روز و دیدم هر شب را تا صبح در حرم می گذراند...

زیرنویس:امام حسن(ع) به مردی كه با ایشان در باره ازدواج دختر خود مشورت كرد ، فرمود : او را به مردی با تقوا شوهر ده ؛ زیرا اگر دختر تو را دوست داشته باشد گرامیش می دارد و اگر دوستش نداشته باشد به وی ستم نمی كند.(مکارم الاخلاق، جلد1)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:29 توسط عاقد |

یک لحظه غفلت عاقد کافیست تا یک نیسان اسمارتیز و نقل بریزند سر عروس و داماد و تا آخر مراسم هم با عبور و مرور مستمر از روی آن، نقش غلطک را ایفا کنند.نتیجه مراسم چیزی شبیه آثار باقیمانده تخت جمشید از حمله اسکندر مقدونی بود؛ البته یک دود متصاعد شده از آتشسوزی کم داشت.لک های برف شادی به در و دیوار، دسته موز کنده شده، ظرف میوه شکسته، تکه های له شده اسمارتیز و شیرینی و ...

زیرنویس:چانه زنی و مشاجره برای تبدیل مهریه عندالمطالبه به عندالاستطاعه، اختلاف فرهنگی، ادعای طرفین و ... بازهم از ادامه این زندگی نگرانم کرده است.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:29 توسط عاقد |

قرار بود اولین عقد سال جدید برای برادر همسر عاقد خوانده شود اما برای اولین بار در تاریخ دفتر، برق واحد ما قطع شده بود.با استرسی جانسوز به سمت کنتور رفتم و آقای برقکار را برای تعمیر فراخوانی کردم.باز و بسته کردن فیوز، تعویض کلید های مینیاتوری و رفت آمدهای مکرر از پله های نه چندان کم دفتر آه از نهادم بلند کرده بود و نهایتا با کمال تاسف برق وصل نشد که نشد.

تصویر چهره آویزان خانواده همسر فریم به فریم از جلوی چشمانم می گذشت و کارتونی زامبی مانند می ساخت!به نظرم در نگون بختی عمر عاقد همین یک اتفاق بس بود.به پیشنهاد پدر همسر مکرمه قرار شد تا میهمانها برسند از راه پله برق بگیریم تا  حداقل برای امضا روشنایی وجود داشته باشد و برای همین سیم لوستر وسط اتاق را جدا کردیم.

در همین اثنا اداره برق هم رسید و در کمال ناباوری مامورین کلیدها را زدند و برق ها روشن شد؛ گویا مشکل از اتصالی همان لوستر وسط اتاق بود... 

زیرنویس:کمی پیازداغ جذبه خانواده عیال زیاد شد.خدا ببخشاد.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:8 توسط عاقد |

ماشین زیبای یکی از کسبه همسایه دفتر وسوسه انگیز است و هر بار که از کنار آن رد می شوم دلم می خواهد مثل بچه ها سرکی بکشم و داخلش را از پشت شیشه نگاه کنم.به نظرم داشتن این ماشین آرزوی خیلی از جوانها، پیرها و حتی شاید عاقد باشد!

صاحب ماشین امروز آمده دفتر و سوال دارد:((حاج آقا! بعد از 26 سال زندگی 2 فرزند بزرگ دارم و همه اموالم را به نام همسرم کرده ام.حتی حق طلاق را به او دادم.باورم نمی شود که رفته دادگاه و تقاضای طلاق داده و وکیلش هم گفته یک ماهه طلاقت را می گیرم.چکارکنم؟))

همسایه ی دفتر عاقد و مالک خودروی زیبا حالا دارد بلند بلند گریه می کند...

زیرنویس:عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:2 توسط عاقد |

علیرغم تیپ و ظاهر امروزی شان، نشسته بودند روبرویم و تا مهمانهایشان از راه برسند قرآنی کوچک را دست به دست می کردند.

عروس شروع به امضای دفتر کرد اما داماد کماکان با دقت زیاد مشغول تلاوت قرآن بود.به شوخی گفتم:((این قرآن خواندنتان فقط اینجا نباشد ها.هر شب بنشینید با هم چند آیه بخوانید.))

عروس بلافاصله جواب داد:((حاج آقا؛ بهش گفتم هرشب باید 5 صفحه قرآن بخوانیم!))

با لبخندی روشنفکرانه نظر عروس را تایید کردم اما در دلم گفتم:آخه چرا حرف مفت می زنی! تو که قیافه ات به این حرفها نمی خوره!

داماد سرش را از روی قرآن بلند کرد و گفت:((آخه ایشون حافظ قرآن هستند!))

زیرنویس1:کفم برید!

زیرنویس2:رب تال القرآن و القرآن یلعنه!   چه بسیار قرآن خوانی که قرآن لعنتش می کند.

بعدنوشت1:چه خفقانیه تو این وبلاگ.انگار همه حق اظهار نظر در مورد عاقد رو دارند اما عاقد حق ثبت نظر تو وبلاگ خودش رو هم نداره! البته کمی لحن مطلب غلط اندازه.زیر نویس 1 کاملا مثبته و زیر نویس 2 یک حدیثه .عاقد هم هیچ قضاوتی در مورد این زوج نکرده.متن مطلب هم دوجمله کوتاه رو به نقل از عاقد آورده که از ذهنش گذشته و برای ثبت در تاریخ بشریت اینجا نوشته شده.حالا کی بد قضاوت میکنه نامردا!

بعدنوشت2:ماها اشتباهی که داریم اینه که زودی میریم سراغ ریشوها و بی ریش ها و چادری ها و بی چادرها.مسئله خیلی ساده است.انجام آنچه خدا گفته و ترک آنچه خدا گفته.بعضی ها، بعضی از این واجبات و محرمات رو انجام نمی دهند.اونجایی را که انجام نمی دهند گناهه.همین!

بعدنوشت3:ترک واجب حرامه و ترک حرام واجب.مستحب را انجام هم ندهی کسی توبیخت نمی کند.خواندن قرآن مستحبی است برای انجام واجباتی مثل نماز و حجاب... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:24 توسط عاقد |

برداشت اول:نماز تمام شده و در حال پوشیدن کفشهایم هستم که می آید سراغم و برای اینکه کار خصوصی اش را بگوید مرا به کناری می کشد.

بعد از کلی حاشیه رفتن و برو برگرد معلوم می شود از لحاظ مالی و خانوادگی موقعیت ازدواج ندارد و فشار غریزی او را بر آن داشته بیاید سراغ عاقد و از او بخواهد کسی را برای ازدواج موقت به او معرفی کند...

برداشت دوم:امام جماعت محترم در حال گفت و شنود با عاقد در مورد مسائل مختلف است که در میان خاطره هایش به مسخره می گوید:اتفاقا خانمی امروز آمده بود و می گفت اگر امکانش باشد کسی را برای ازدواج موقت به او معرفی کند تا هم تامین مالی شود هم غریزی.امام جماعت مسجد می گوید: عاقد جان؛ من در این زمینه کاملا عمری_یعنی کسی که بر خلاف سنت علوی مخالف ازدواج موقت بود_هستم.

برداشت سوم:چند ماهی از این دو جریان گذشته که همان جوان پیامک می زند:عاقد جان؛ این شماره جدید من است اگر خواستید در مورد آن موضوع کمکی کنید!

برداشت چهارم:اگر امام جماعت جای آن جوان بود باز هم عمری بود؟ اگر آن زن بعد از ملاقات با امام جماعت تن به گناه داده باشد؟ اگر این مرد و زن مثل خیلی های دیگر جای طرح موضع در مسجد سراغ اطفای شهوت حرام رفته بودند آیا با تمسخر به آنها نگاه می شد؟چاره آن جوان چیست؟چرا به این همه گناهی که روزانه در اطراف ما اتفاق می افتد اینقدر بی تفاوتیم و نسبت به یک قاعده ی شرعی اینقدر حساس و گناه نگر؟

زیرنویس:اینها همه سوالاتی است که بعد از پیامک آن جوان در ذهنم در حال تکرار است و در حال تکرار است و ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:28 توسط عاقد |

بعد از پایان هر عقد عروس و داماد را به اتاق خودم می آورم و از آنها می خواهم اگر اختلافی ایجاد شد که خودشان نتوانستند برطرفش کنند، پیش از اینکه بروند سراغ پدر و مادرشان، بیایند دفتر تا مشکلشان برطرف شود چون ممکن است پدر و مادرها در اثر دلسوزی از فرزند خودشان جانبداری کرده و اختلاف را بیشتر کنند.

طبق همین رسم داماد را به اتاقم آوردم و تذکراتی در خصوص مادر همسرش دادم و نهایتا جملات بالا را هم برایش گفتم.

داماد توضیح داد:برای ازدواج چند بار به خانم مشاوری مراجعه کردیم که هر دو خوشمان آمد.به همسرم گفته ام هر وقت برایت مشکلی پیش آمد با همان مشاور تماس بگیر. یواشکی هم به مشاور گفتم هر وقت تماس گرفت شما مشکلش را برطرف کنید هزینه اش را من پرداخت می کنم.

زیرنویس:مطمئنم با این تدبیر کمتر به اختلاف خواهند خورد. 

زیرنویس2:برادران و خواهرانی که سوال خصوصی می پرسید و هیچ نام و نشانی از خود نمیگذارید.من پاسخ شما را چطور بدهم؟هان؟!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:56 توسط عاقد |

برای انجام کاری دوان دوان وارد دفتر شدم تا بعد از انجام آن سریع از دفتر خارج شوم.همینطوز که نشستم، زن و شوهر میانسالی وارد شدند.

زن چادرش را به دندان گرفته بود و هر دو با لهجه غلیظ لری حرف می زدند.شوهر بعد از سلام و احوال پرسی گفت:

8 ماهی است از هم طلاق گرفته اند و می خواهند دوباره ازدواج کنند.زن هم مدارک را از داخل کیسه فریزر در آورد و گداشت روی میز.

مدارک کامل بود.خوشحال شده بودم.هم از ازدواج دوباره شان، هم برای روزی  که خدا این شکلی دنبالم فرستاده بود.مشغول بررسی مدارک بودم که پرسیدم((حالا چرا طلاق گرفتید؟))

شوهر نفسی کشید و با نگاه تحقیر آمیز به زن گفت:((چی بگم حاج آقا؛ نمی دانم از دست این خواهرزادش چکارکنم.کنارش نشستند و گفتند طلاق بگیر برایت شوهر پیدا می کنیم.او هم هرچه گفتم گوش نکرد، طلاق گرفت و رفت. حالا هم پشیمان شده و برگشته.))

زن که انگار برافروخته شده بود شروع به جواب دادن کرد((حاج آقا؛ زیرسرش بلند شده بود.خودم پیامک های عاشقتم را در گوشی اش دیدم.خواهر زاده ی من...))

گفت و گو به مشاجره تبدیل شد و خوشحالی من هم کم کم داشت روبه نا امیدی می رفت.همه ی محتوای مشاجره برمی گشت به دوسه روزی که مرد خودش را خوشبو و خوش تیپ کرده و به حسن آباد رفته! از زن اصرار و از مرد انکار که تو رفتی با همانی که به تو پیامک زده سر قرار؛ و مرد انکار که بابا من سر کار بوده ام و اینها توهم است.خانم هم اصرار داشت مرد دست بگذارد روی قرآن و قسم بخورد دیگر از این کارها نمی کند!

حضور چند دقیقه ای عاقد در دفتر دوساعت طول کشیده بود، صدای جر و بحث بالا و پایین می رفت و خلاصه دلم می خواست هر دویشان را با لگد از دفتر بیرون کنم. 

نهایتا قرآنی آوردم.زن یک هزار تومانی مچاله لای قرآن گذاشت با این استدلال که رسم ماست برای قسم خوردن حتما باید پول لای قرآن بگذاریم!مرد قسم خورد و تصمیم گرفتند دیگر ازدواج کنند.

اینقدر عجله داشتم که مهریه راتعیین کردم، وکالت را گرفتم و عقد را خواندم.از دفتر که رفتند بیرون تازه یادم افتاد برگه آزمایش نداشته اند...

زیرنویس:کنش و واکنش عجیبی داشتند.زن گریه می کرد و تا دلش به گفته های مرد گرم میشد لبخند می زد.دوباره گر  می گرفت و گریه می کرد.روز بعد از پسرشان که جویا شدم گفت مادرش مشکلات عصبی دارد.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:46 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر