عروس وارد دفتر شده و دنبال پارچه ای می گردد تا تصویر حرم امام رضا که پشت صندلی عروس و داماد نقش بسته را بپوشاند.می گوید فیلممان خراب می شود!

بعد از دقایقی خواهرش وارد شده و با هیجانی وصف ناپذیر می گوید:

یادت هست خواب دیدم در حرم امام رضا داری عقد می کنی؟ این هم تعبیرش...

خطبه ای که از امام رضا نقل شده منتسب به رسول اکرم که در عقد علی و زهرا(سلام الله علیهما) خوانده اند را برایشان خواندم.

زیرنویس:هویت دینی که عالم و آدم به دنبال محو آن و جایگزینی اش با هویت مشوش غربی هستند هنوز ریشه ما ایرانی هاست انگار! کاش کسی بود و یکی یکی می نشاندمان کناری و می پرسید:مگر خودتان چه کم دارید که دایم قیافه تان، معاشتان، لهجه تان و خلاصه سبک زندگی تان را شبیه دیگران تعریف می کنید؟دیگرانی که همه ثروت کشورهایی چون ما را بلعیده اند و شیر لجنزار فرهنگشان را به گعده های گرم خانواده های ایرانی باز کرده اند.به کجا چنین شتابان؟ به کجا؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 20:26 توسط عاقد |

منتظر بودم بلاگفا بعد از دو ماه تعطیلی بنویسد همه اطلاعاتتان پریده است که شکر خدا نشد

اما اطلاعات دو ماه رجب و شعبان عاقد تقریبا مشمول مرور زمان شده و بعید است بیش از دو سه خاطره ناب از آن باقی مانده باشد

تابعد...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:8 توسط عاقد |

اگر می شود با روان نویس خودمان امضا کنیم.میخواهیم قلم شرط و شروطمان تا آخر عمر یادگاری بماند...

زیرنویس:روان نویس تا چند ماه آینده می رود در گوشه ای و کم کم گم می شود، اما چیز های مهمتری هم هست که تا آخر عمر برایشان یادگاری می ماند که اگر بدانند سعی می کنند از همین ابتدا خوب نگهداریش کنند...مثل اعتماد، محبت، گذشت، فروبردن خشم و ....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 17:12 توسط عاقد |

از دفتر بیرون آمده و داشتم از پیاده رو به سمت محل قرار با عیال مکرمه می رفتم.به سر کوچه ای ورود ممنوع رسیدم و دیدم ماشین وارد شده و راه خانمی را بسته و انگار نه انگار که خلاف وارد خیابان شده دارد شاخ و شانه هم برای خانم راننده می کشد.

چند لحظه ای توقف کردم که دیدم راننده ی خلافکار با هیکل بزرگ و سبیل کلفت از ماشین پیاده شد، به سمت راننده ماشین روبرو رفت و شروع به فحاشی  کرد.

به سمتش رفتم.لباسش را از پشت کشیدم و با تشر گفتم:خجالت بکش. خلاف آمدی طلبکار هم هستی؟انگار که موضوع دعوایش عوض شده باشد صورت به صورت من ایستاد و جر و بحث را ادامه داد.فضا کمی سنگین شده بود.کمی ضایع بود عاقد محل کنار دفترش با یک مرد قلچماق گلاویز شود و از طرفی هم اگر کوتاه می آمدم جسور تر می شد.مردم هم که انگار دارند نمایش خیابانی تماشا می کنند ایستاده بودند دور و بر و انگار نه انگار که یکی دارد حرف ناحساب می زند.

چند دقیقه ای صورت به صورت می گفت و می شنید اما انگار که ترسیده باشد، جرات گلاویز شدن هم به خود نمی داد.مستمر می گفت مگر ماموری؟ و من هم می گفتم بله!

راه مردم تقریبا باز شد، او نشست پشت فرمان و من هم حرکت کردم تا به مسیرم ادامه دهم که دیدم دوباره با دور شدن من دارد با حالت تمسخر می گوید اگه مامور بود چرا کارتش را نشان نداد؟

این بار با حالت عصبانیت برگشتم به سمتش و تقریبا فریاد زدم برو کنار تا بگویم که هستم.انگار که خیلی ترسیده باشد، دنده عقب گرفت و سریع جیم شد!

زیرنویس1:اگر می زد کنار و می پرسید که هستی مجبور بودم بگویم عاقد این محل!

زیرنویس 2:مانده ام آن همه راننده ای که راهشان بسته شده بود چرا نیامدند و از عاقد پیاده ای که داشت از حقشان دفاع می کرد حمایتی نکردند؟

زیرنویس3:بی ربط به محتوای وبلاگ بود.نوشتم تا در آرشیو وبلاگ بماند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:55 توسط عاقد |

((عاقدجان، معیارهای من چیزهایی نبود که محبوبه دارد.از جلسه خواستگاری هم که بیرون آمدیم به خواهرم گفتم این دختر به درد من نمی خورد، اما پدرش بعد از دوسه روز زنگ زد و گفت ما پسر شما را پسندیده ایم.

خیلی پدر خوبی دارد و من به او می گویم بابا!همه مشکلاتم را هم با او در میان می گذارم.انگار محبوبه هم من را نمی خواسته و پدرش وقتی فهمیده سر خودش را به دیوار زده که این پسر چه مشکلی دارد؟او فقط دارد به خاطر پدرش با من زندگی می کند.

عاقد جان؛ اینجوری قیافه من را نبین.من خیلی مذهبی هستم و الان هم صورتم را به خاطر محبوبه تراشیدم.اول هر چه گفتم قبول کرد.گفت چادر می پوشم.البته گفته بود زندگی من لوازم آرایش است و باید زود به زود آرایشگاه بروم.من می مردم اگر هفته ای یک بار هیات نمی رفتم اما سه سال است آرزو دارم یک بار در خانه مان هیات بیاندازم...))

به اینجا که رسید، بغضش ترکید و شروع به گریه کرد.سه سال همقفس بوده با دختری که نمی داند دوستش دارد یا مجبور است دوستش داشته باشد.محبوبه هم که برای پدرش با او زندگی می کند چند دقیقه یک بار تماس می گرفت تا آمارش را بگیرد.

گفتم تماس بگیرد تا محبوبه هم به دفتر بیاید اما محبوبه تا فهمید همقفس کنار من نشسته، گوشی را قطع کرد و دیگر جواب نداد...

زیرنویس:بدون شنیدن حرفهای محبوبه نه می شود قضاوتی کرد و نه می شود کاری برایشان انجام داد.اما به جوانک جمله ی تکراری ام را گفتم:سه سال پیش باید اینجا می نشستی و این داستان را تعریف می کردی تا بگویم می شود زندگی کرد  یا نه.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:46 توسط عاقد |

نگاه با محبت و لبخند به صورت همسرت

شنیدن صبورانه حرفهای او حتی اگر آمیخته با گلایه باشد

تعریف کردن از چهره اش، رفتارش

چشم پوشی از اشتباهات سهوی او

ورود به خانه با یک شاخه گل

بدرقه و استقبال از او وقتی صبح زود از خانه بیرون می رود یا خسته از راه می رسد

و...

کارهای سختی نیستند که از انجام آنها دریغ کنی

اما مطمئن باش در زندگی ات معجزه خواهندکرد...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:28 توسط عاقد |

از همان ابتدا که وبلاگ عاقد را افتتاح کردم، تصمیم داشتم فرایندی را آغاز کنم تا کمک کند دختران و پسران مجرد دقیقتر برای انتخاب شریک آینده زندگیشان تصمیم بگیرند و آنهایی هم که در حال ازدواجند، تجربیات دیگران در این ایام را از دست ندهند.

بهترین راه به نظرم همین بود که این مطالب را لابلای خاطرات تلخ و شیرین مراجعین به مخاطبم منتقل کنم.

حالا بعد از گذشت نزدیک به دوسال نمی دانم چقدر این هدف محقق شده یا اصلا این مسیر برای انتقال موضوع سیر قابل قبولی است یا نه؟

اخیرا هم با توجه به مجموع نظرات خصوصی و عمومی وبلاگ، فکر می کنم جوانان به بن بست رسیده در زندگی مشترک انگار نیاز به کمک بیشتری دارند و گویا گوش شنوایی که بتوانند با او درددل کنند و از زبانی دلسوز نسخه ای موثر بگیرند هم کمتر پیدا می کنند.

به نظرم رسیده رویکرد داستان محور وبلاگ باید کمی به سمت گفتگوی صریح در خصوص مشکلات بعد از ازدواج هم اختصاص پیدا کند.

زیرنویس:به قول ای کیو سان((تابعد!)

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:6 توسط عاقد |

حتما موضوع مهمی بود که مالک مغازه طبقه پایین به دفتر آمده بود.تعارفش کردم و او هم بی مقدمه شروع به تعریف ماجرای جالبی کرد:

دیروز آقای جوانی آمد و گفت بسته ای برای آقای عاقد آورده ام و شما زحمت بکشید این بسته را بگیرید و دویست و سی هزارتومان بدهید تا من بروم.

گفتیم از کجا بدانیم این بسته برای عاقد است؟

شماره ای گرفت و داد دست من تا با شما صحبت کنم اما صدای فرد پشت تلفن که می گفت(( شما پول را بدهید من الان می رسم)) شبیه صدای شما نبود!

پول را ندادیم و آن جوان گفت: دم در می ایستم تا عاقد بیاید، اما چند لحظه ی بعد خبری از او نبود.

زیرنویس:من بودم به خاطر این خلاقیت در دزدی به او تبریک می گفتم!


+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:46 توسط عاقد |

سال اختلافیادم بود ند ماه پیش داماد روبرویم نشسته بود و می گفت:نمی دانم چرا رغبت زیادی به من ندارد.فکر کنم به خاط سن کم اوست.نه حاج آقا؟

امروز ساعت سه دختر و پسر با خانواده شان قرار عقد داشتند؛ چند ماه بعد از آن گفتگو.

داماد 13 سال از دخترک بزرگتر بود و  با پدر عروس مثل کارگر خانه شان حرف می زد.

یادشان رفته بود مدارک را بیاورند و نشستیم تا یک نفر از شمال نسبتا شرقی تهران برود جنوب کاملا غربی تهران و مدارک را بیاورد!

بهت زدگی از سر و روی دختر 18 ساله می بارید و داماد هم انگار نه انگار-بخوانید شوت شوت-.

همکار تقریبا کم تجربه ام هم از نوع ارتباط این دونفر نگران شده بود و دائم آیه یاس می خواند.

اتاق عقد شده بود مثا وضعیت مرو بعد از حمله ی مغول و مکالمات دلالت می کرد می خواهند مسیر اتاق تا ماشین عروس را نقل بریزند!

زیرنویس:همین

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:45 توسط عاقد |

نزدیک به اذان بود که کم کم میهمانان دو خانواده داشتند وارد دفتر می شدند.صدای اذان از رادیوی کنار اتاق بلند بود و می شنیدم خانواده عروس و داماد دارند دنبال جایی می گردند تا نماز بخوانند.به همکارم گفتم سجاده نمازم را برایشان ببرد، اما احساس کردم این جمعیت اگر بخواهند تک تک نماز بخوانند تا کریسمس بعد باید منتظر بمانم برای خواندن یک خطبه ی عقد.پدر عروس هم انگار با هر فرازی از اذان نیمه جان می شد از ترس تاخیر نماز اول وقت.

فکری به سرم زد.گفتم زیر انداز شش متری که معمولا در صندوق عقب ماشین است را  بیاورد و پتوی سفری که در کمد داشتیم هم در کنار زیر انداز  بیاندازد.مشکل کمبود مهر نماز را هم پدر داماد با تکه های کاغذ برطرف کرد.

با اصرار پیش نماز شدم و نماز را خواندم.نماز که تمام شد بلند شدم و دیدم تقریبا همه ی اعضای خانواده پشت سر هم نماز خوانده اند و حالا دارند با مزاح آماده می شوند برای عقد دختر و پسرشان...

زیرنویس: غلام همت آنم که زیر چرخ کبود     زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 21:47 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر