می خواستم ماجرای ازدواج دوباره زن و شوهر روستایی به همراه فرزندشان را بنویسم که وکیل دخترک تماس گرفت برای دریافت رونوشت سند ازدواج.دختری که سال قبل همین روزها همسر پسری 13 سال بزرگتر از خودش شده بود بعلت اخلاق بد همسر و بلایی که مادر شوهر سر مادرش آورده و بینی او را شکسته می خواهد طلاق بگیرد.

عصر هم که رسید، این بار پدر جوان مغازه دار که برای مشاوره بارها آمدند و انگار مشکلشان برطرف شده بود، آمدند برای دریافت رونوشت، انگار که دختر مطالبه مهریه و نفقه کرده است.کار بیخ پیدا کرده و امید بازگشت برای هیچ کدام نیست.

کمی سرم درد گرفته بود و برای درد دل موضوع را برای یکی از دوستان تعریف کردم.حرفهایم که تمام شد گفت راستی؛ باجناقم که برایت تعریف کردم با همسرش اختلاف دارد هم طلاق گرفت...

زیرنویس:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد                            بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

ای کبک خوش خرام کجا می روی! بایست      غره مشو که گربه ی زاهد نماز کرد...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 21:13 توسط عاقد |

به اقتضای مراسم یکی از اقوام، پدر و مادرم هم به دفتر آمده بودند و انگار این بار وضعیت عقد کمی متفاوت شده بود.مادرم یواشکی می گفت:لباس بهتر از این نداشتی بپوشی؟

پدر می گفت: می گفتی دو تا صندلی برای اتاقت می آوردم اینها که کم است.

دو باره مادر می آمد و می گفت: چرا اینقدر اینجا سرد است...

خلاصه انگار که عاقد را همان بچه دبستانی که باید هوایش را داشته باشند فرض می کردند.

زیرنویس:بچه که باشی از دلسوزی های اینگونه لجت می گیرد، اما بچه که داشته باشی می فهمی همه ی محبتهای پدر و مادر در همین دلسوزی ها نهفته است...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 19:14 توسط عاقد |

((حاج آقا! واقعیت این است که این خانم 9 سال از من بزرگتر است و دو فرزند 26 ساله و 15 ساله دارد.من هم تا به حال ازدواج نکرده ام اما بعلت بیماری تا آخر عمر بچه دار نمی شوم.

خواهر ایشان همکار  و چند سالی کوجکتر از من است.برای رسیدگی به بیماری پدر مدتی است در خانه شان رفت و آمد دارم و وقتی موضوع خواستگاری را مطرح کردم همه فکر کردند موضوع همکارم است.اما من از متانت و اخلاق ایشان خوشم آمده و تصمیم به ازدواج گرفته ایم))

کنار هم نشته اند و می خواهند نظر مرا بدانند در مورد عاقبت ازدواج.بیش از دو ساعت توضیح دادند جوانب زندگیشان را و من هم تلاش کردم جای ارائه نسخه، آنان را از محاسن و معایب این نوع ازدواج مطلع کنم.

گویا هرچه بیشتر می دانستند مصمم تر می شدند و این دلالت بر پختگی هردویشان داشت.خانم بیش از 10 سال همه حواشی زندگی خود و فرزندانش را نجیبانه مدیریت کرده بود و به این شرایط هم بعنوان فرصت نگاه نمی کرد و برعکس؛ جوان تصمیم داشت مهریه ای بیش از مهریه خواهرش و نیمی از منزل مسکونی خود را برای او در نظر بگیرد.

زیرنویس:انگار همه چیز مهیاست برای یک زندگی استثنایی اما شیرین

بعدنوشت:داماد تماس گرفته و می گوید:حاج آقا خیر ببینی که راهنمایی کردی مرا.من هرچه دارم از تو دارم.بعد از یک هفته، یک روز گفتم امروز پول ندارم.تا این را شنید با داد و بیداد گذاشت و رفت!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 19:54 توسط عاقد |

روحانی جوانی که انگار خیلی هم در سخنرانی و کارهای تربیتی تواناست، قرار گذاشته ساعت نه روز جمعه بیایند برای عقد.

از ساعت 7 پیامک می زند اگر می شود زودتر بیایید دفتر می خواهم کمی صحنه آرایی کنم!البته با چرب زبانی و وعده ی حلیم صبحگاهی، به زور ما را یک ساعت پیش از عقد به دفتر کشاند.

دونفر از دوستانش را هم آورده و من هم کنجکاو شدم می خواهد چکارکند در این اتاق چند متری؟... که دیدم چند دسته بزرگ گل رز خریده و وسایل تزیینی که معمولا ماشین عروس را با آن می آرایند.

تورها را به زمین چسباند، گلها را در مسیر ورودی پرپر کرد و روی تورها ریخت. یکی از دوستانش با قلم و دوات جملات زیبایی نوشت و به در و دیوار زدند و آخرسر هم چند ده بادکنک بادکردند و به اطراف ریختند.

جالبتر اینکه با وجود فاصله کم منزل عروس تا دفتر، دوان دوان به دنبالشان رفت تا خودش آنها بیاورد.

مراسم که تمام شد، عبا و عمامه را برداشت و شروع به جاروی دفتر کرد که به زور از این کار منصرفش کردم.

زیرنویس:این سبک ابراز محبت و عشق ورزی پیشگیری از بیماری های زندگی و گاهی علاج آن است البته اگر مانا و مستمر باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم دی 1393ساعت 8:31 توسط عاقد |

وسایل دفتر جدید روی هم ریخته و فقط چند صندلی آماده اند تا کسی رویشان بنشیند که آقای داماد برای دریافت مدارکشان وارد می شود.

می نشیند روی صندلی و بی مقدمه می پرسد:مهندس اصلا میدونی چرا زندگی ما به اینجا کشیده شد؟

با اینکه می دانم هر دویشان یک بار ازدواج کرده اند، اما بدم نمی آید بدانم چرا بعد از 8 سال زندگی از همسر اولش جدا شده است.

((زندگی خیلی خوبی داشتیم و همه به آن غبطه می خوردند.چهار سال اول تصمیم گرفتیم بچه دار نشویم اما چهار سال دوم که تصمیم گرفتیم، بچه دار نشدیم و کم کم زندگی به روزمرگی کشیده شد.اعتقاد داشتم من که می رسم نباید چراغ خانه را روشن کنم اما هرچه دیر تر می رسیدم باز هم نفر اول بودم.

دوستان نابابی گیرش آمد و کم کم حجاب را کنار گذاشت و ...امان از رفیق بد مهندس!

یک شب اصرار کرد فردا برویم طلاق بگیریم و چند روزی موضوع را سرسری گرفتم، اما کار به داد و فریاد کشید و نهایتا به امید اینکه چند ماه بعد سرش به سنگ می خورد و برمی گردد، رضایت دادم طلاق بگیرد.

روزی که داشت جهیزیه اش را می برد، تازه متوجه شدم جای خانه پدرش، خانه اجاره کرده و به آنجا می رود))...

زیرنویس:مهمترین سوالی که برایم ایجاد شد این بود که چرا به من می گوید مهندس؟!

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 22:50 توسط عاقد |

آمدند چند مرتبه برای مشاوره و اصرار داشتند پدر دختر نفهمد وگرنه سکته می کند.انگار فکر میکرد اوضاع گل و بلبل است.

خانواده طرفین بطور کل با هم سنخیت نداشتند- یادم می آید پستی در مورد این زوج جوان با مضمون مهریه عندالاستطاعه نوشته ام- و هر دو خانواده خود را از دیگری سرتر می دانستند.

بعد از چند جلسه شکرخدا مشکلشان ترمیم یافت و پس از مدتی آمدند نامه گرفتند برای تبدیل مهریه به عندالمطالبه.بماند که بعد از این همه زحمت به روی خودشان نیاوردند یک دوزاری حق مشاوره بدهند تا...

حالا بعد نزدیک یک سال پدر دختر تماس گرفته و با لحن طلبکارانه نصیحت می کند دیگر برای کسی مهریه عندالاستطاعه ننویس!

تا اینجایش را بیخیالی طی کرده بودم، اما انگار وقتی فهمید زیاد از این ادبیاتش به هم نریختم گفت:البته من نمی دانم شما با خانواده پسر ساخت و پاخت کرده بودید که به ما نگفتید و ...

عصبانی شدم و کمی جدی جوابش را دادم اما سعی کردم بازهم از کوره در نروم.زور داستان اینجا بود که وقتی سعی می کردم توضیح دهم عندالاستطاعه یعنی چه همین پدر دلسوز بر و بر نگاه می کرد و می گفت هرطور صلاح می دانید بنویسید حاج آقا!

زیرنویس:اینکه دخنرش کجا با پسر آشنا شده، چه باجهایی برای ازدواج با پسر به او داده، چه اختلافات مبنایی با خانواده همسرش دارد، در زمان عقدکردگی چند بار کلمه از تو خوشم نمی آید شنیده و ... را گذاشته کنار و داماد را از خانه بیرون کرده که الا و لابد باید مهریه را عندالامطالبه کند.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 19:12 توسط عاقد |

هر وقت صحبت ازدواج می شد از خصایل همکارش می گفت و وقتی به او می گفتم اقدام کن مخالفت خانواده را بهانه می کرد.

5 سال از آن زمان گذشته و حالا آمده تا برگه آزمایش بگیرد و استرس زیادی دارد برای روز عقد.

عقد را بناست یکی از علمای بزرگ تهران بخواند و ثبتش را من انجام بدهم اما اصرار می کند تا هنگام ثبت شناسنامه هایشان را همراه خود نبرم .عروس 5 سال از داماد بزرگتر است. خانواده به همین دلیل 5 سال مانع ازدواج این دو شده اند و قرار است کسی از این اختلاف سن مطلع نشود. حالا رگه ها ی موی سپید در سر و صورت داماد بیشتر به چشم می آید تا اختلاف سنی عروس با او...

زیرنویس:البته این نوع اختلاف سن برای زندگی خطرناک است اما اگر مرد جنس تابعیت از سلوک همسر را داشته باشد_مثل بسیاری از مردهای این دوره زمانی_به نظر شکاف خطرناکی در زندگی ایجاد نمی شود.البته امان از روزی که شوهر همسر خود را در مقام مقایسه با همسران دوستان و رفیقانش ببیند که آنوقت...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 21:24 توسط عاقد |

بوی نم باران و نسیم خنک عصر، پاییز و بهار را جای هم نشانده است. دلم می خواهد عروس و داماد دیرتر از موعد برسند تا از فضای دل انگیز و سکوت اطراف سالن عروسی لذت ببرم اما برای اولین بار داماد دقیقا زمانی که قول داده بود رسید.

جوانی که هنوز صورتش سبز نشده اما اگر تماس های مکرر و امر نهی هایش به دیگران هم نباشد جنم از سر رویش می بارد.

صدای اذان بلند می شود و وقتی رکعت سوم نماز مغرب را در نماز خانه به پایان می برم متوجه می شوم پشت سرم ایستاده و اقتدا کرده است.با وضو بود انگار!

دانشجوی کارشناسی ارشد است و  با توکل به خدا و البته کمی هم جیب پدرش ازدواج کرده.

دسته ای بروشور دستش گرفته و دائم به خدمه ی سالن تذکر می دهد آنها را کنار هر بشقاب بگذارند.یکی هم به من می دهد و می گوید یادگار جشن عقد است:

یک شعر از حمید رضا برقعی، نگاه علوی و فاطمی به زندگی مشترک، آیات غدیریه، نظر رهبر انقلاب در خصوص ازدواج و این متن خودمانی که بخشی از آن این است:

سلام عموها، عمه ها، دایی ها و دوستای عزیزمون

گفتیم از شرایط ازدواجمان برایتان بگوییم.عرضمان به خدمتتان که نه خانه آنچنانی( و حتی اینچنانی) میخواهد، نه مهر مدرک سربازی، نه حقوق فلان تومانی، ...

فقط شالوده ای از ایمان و عشق و یک دل شیر می خواهد که برایتان رقم بزند بهترین ها را.بهترین هایی فقط با هدف جلب رضایت خدا و بر مبنای سیره اهل بیت و شهدا انشاء الله...

زیرنویس:پای دین که به میان می آید، هر چه از ظواهر عوام پسند خانمانسوز است  مچاله می شود و حقایق آرامش بخش انسانی میایند وسط وسط.همانی که بخشی از آن را روایت کردم...

زیرنویس2:این مطلب بعد از دوسال رکورد بازدیدکنندگان را در یک روز شکست البته با لینک رجانیوز!

زیرنویس3:پستهای قدیمی ترم را که می خواندم بعلت عدم ویرایش سوتی های اساسی دارد که حوصله ی اصلاحشان را ندارم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 20:5 توسط عاقد |

یکباره تصمیم گرفتم از صاحبخانه محترم  بخواهم پیش از موعد اجاره مجال نقل مکان دفتر ازدواج را فراهم کند.

شاید یکی از دلایلش همسایه طبقه بالا بود که در بالکن آپارتمان کبوتر بازی می کرد یا ترددهای وقت و بی وقت، بی ربط و مشکوک سایر واحدها!

اما انگار مهمترین دلیلش خستگی مفرط از تراکم کاری بود و خلاصه تصمیم گرفتم تا پایان ماه صفر کمی به خودم مرخصی بدهم تا اگر خدا بخواهد دفتر را در محل جدید و البته نزدیک منزل مستقر کنم.

البته تولد مهمان 15 روزه به طور کل فرصت دنبال محل مناسب دفتر گشتن را سلب کرده است.

تماس های گاه و بیگاه دوستانی که برای عقد نزدیکانشان تماس میگیرند کمی بی حوصله ام می کند و انگار باید توضیحات بالا را برای توجیه آنان مکررا تکرار کنم.

زیرنویس:بیار می که چو حافظ هزارم استظهار           به گریه ی سحری و نیاز نیم شبی است

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 22:14 توسط عاقد |

کولر از کار افتاده، درب پشت بام باز و یک علامت سوال بزرگ چند قدم مانده به کولر روی سرم سبز می شود...

یاتاقان کولر را دزدیده اند از ساختمان مجاور که در حال ساخت است و پیر مرد معتاد کولر ساز 50 هزار تومان می گیرد تا دو یاتاقان 5  هزار تومانی را برای کولر بیاندازد!

اصلا فکر نمی کردم اعتیاد آنقدر خرابش کرده باشد که سیمهای کولر را کلا اشتباه وصل کرده تا چند روز بعد دینام بسوزد و دوباره بروم سراغش!

با این رفت و آمد به پشت بام یک کشف جدید هم کردم.همسایه طبقه آخر کفتر باز است، آنهم در بالکن طبقه پنجم آپارتمان!

زیرنویس:نوشتم تا بماند در آرشیو وبلاگ!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 22:56 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر