X
تبلیغات
دست نوشته های یک عاقد

از پیش از از ظهر با استرس فراوان، مستمرا تماس می گیرد بلکه هماهنگ کند تا عصر به دفتر بیاید.

6 ماه قبل عقد کرده اند و به گفته دخترک، شوهرش خسیس است و اصلا در ایام عقد کردگی برای او خرج نمی کند.دعوایشان شده و مثل حماقت خیلی ها بحث را به مادرهایشان کشانده اند و می خواهند با مادرانشان به دفتر بیایند.

مادر پسر نیم ساعت قبل از قرار به دفتر آمده، لیستی را جلویم می گذارد و تند تند می گوید: ببینید چقدر خرج این دختر کرده ایم تاحالا؟

پسرهم دنبال مادر وارد شد و حرفهای مادر را تایید کرد.کمی جویای موضوع شدم که دختر و مادرش هم از راه رسیدند.دوساعتی با هر کدامشان تنها تنها و در آخر دسته جمعی گفتم و شنیدم قرار شد هفته آینده برای اعلام نتیجه نسخه ای که به هر کدامشان دادم بیایند دفتر.

زیرنویس:دخترک کاملا برون گرا و داماد کاملا درون گرا هستند.پسر با دختری آشنا می شود که محبت خود را مثل مادرش بروز میداده،  چند ماهی از رفاقت با او لذت می برد و نهایتا خانواده را مجبور می کند رضایت دهند با دختر ازدواج کند.

حالا دوست دختر مهربان سابق، تبدیل شده به همسری که نیازهایش باید برآورده شود و انتظاراتی هم دارد اما آقای شوهر هنوز تدبیر مردانگی در وجودش به بلوغ نرسیده و برای فرار از مشکلات دوباره به مادرش پناه برده است.طبیعی است حس غریزی مادر جانب فرزند را می گیرد و ((دیدی گفتم)) ها آغاز می شود.

دختر هم برای جبران اشتباهش در انتخاب به در و دیوار می زند و به یک یک رفتارهای دوست پسر سابق و شوهر لاحق می پیچد.

با اینکه قرار است همه شان تغییر رویه دهند امیدی به موفقیت زندگیشان ندارم اما فعلا حرفی نمی زنم تا چند ماه آینده. 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:41 توسط عاقد |

هزار نفر فرند دارد در فیس بوک و تا صبح می نشیند پای مونیتور برای چک کردن پست های این و آن!

وی چت خوراک روز و شبش شده و یک لحظه وقت اضافه هم ندارد.

با افتخار برای دیگران تعریف می کند معاشقه های مخفیانه اش با زنها و مردهایی که فقط با عکسی در گوشه نوشته هایشان آنها را می شناسد.

انگار نه انگار زندگی دختری که در خانه اش صبح تا شب می نشیند تا یک((دوستت دارم)) بشنود را تباه کرده و عن قریب است سرنوشت خود و خانواده اش را هم به گند بکشد.

نمی دانم این توهمات و شهوات مجازی و زناهای ذهنی که روز و شب، دختران و پسران و متاسفانه گاهی زنها و شوهرها مرتکب می شوند چه نفعی دارد جز تشویش و اتلاف وقت؟

کیست که نداند هرزگی چشم تنوع طلبی می آورد و دل را هر روز به سمت زیبایی ظاهری کسی جز شریک زندگی می کشاند و بعد از چند روز یا چند ماه، جدال می ماند و اختلاف و باج خواهی معشوقه جدید؟

کدام مرام و معرفتی حکم می کند طراوت همسر جوان در زندگی کسی تلف شود و او جای قدر دانی، سزاغ لبخند طمع آمیز دیگری برود؟

چزاندن، بی تحملی، چشم چرانی، انتظار زیاد، بی تقوایی، تبرج، بی حیایی و ... این روزها بلای جان زندگی ها شده و هر چه می گردم تاثیر ابزار مدرن را در این رفتارها بیشتر می یابم.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 22:33 توسط عاقد |

ساعت نزدیک 11 شب است که یکی از اقوام تماس می گیرد و با صدایی بغض گرفته می گوید:عاقد جان شما وکالت هم از کسی می گیرید برای کسی؟

شصتم خبردارشد برای چه می پرسد.پدرشان چند روزی است بعلت سرطان خون در بیمارستان است و پزشک ها قطع امید کرده اند.

توضیح دادم که کار دفاتر اسناد رسمی است.اوهم انگار کنه ذهن مرا خوانده بود گفت:برادرم بنده خدا یک کارمند که بیشتر نیست.از کجا بیاورد این همه خرج بیمارستان را.گفتیم پول بابا را از بانک بگیریم و خرج خودش کنیم!

صبح دوباره تماس گرفته اند:عاقد جان سریع یک استخاره می کنی؟پاسخ استخاره خوب آمد و دوباره فامیل مکرمه توضیح داد:برای اینکه دردسرمان کمتر باشد می خواهیم برویم بهشت زهرا دست جمعی قبر بخریم چون قبرهای جدید خاک و خلی است!

زیرنویس:خانواده مایه دارند و بیمار بنده خدا هنوز دارد مراحل درمانی را طی می کند.جگرگوشه هایش با گریه دنبال وکالت گرفتن و قبر خریدن برای اویند.

زیرنویس2:المال و البنون زینه الحیاه الدنیا والباقیات الصالحات خیر...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 13:0 توسط عاقد |

با استعفای همکار سابق در روزهای پیش از عید و عدم امکان انتخاب همکار جدید، این روزها رسما دفتر به گند کشیده شده و امروز رفتم تا بعد از مرتب کردن کمدها، سر و سامانی به نظافت اتاق ها و دستشویی و آبدارخانه بدهم.

دربهای کمد باز  و هر چه درون آن بود را بیرون ریخته بودم.سه کیسه کاغذ باطله و باقی هم پخش و پلا وسط اتاق بود برای بررسی و دور ریختن.

صدای زنگ در بلند شد.جوانی آمده بود برگه آزمایش بگیرد برای عقد که مواجه شد با یک دفتر به هم ریخته و عاقدی با آستین های بالا و دستان خاکی.خدا رحم کرد چند دقیقه دیرتر نرسید وگرنه با پاچه های بالا و یک فرچه در دست عاقد هم مواجه می شد...

زیرنویس:اولین مشتری که از آمدنش خوشحال نشدم!


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 14:3 توسط عاقد |

عروس و داماد در حال امضای شروط ضمن عقد هستند و من هم یک به بک راهنماییشان می کنم.

یکی از اقوام که مشغول فیلمبرداری از مراسم است به داماد نزدیک می شود و می پرسد:الان چه احساسی داری آقای داماد؟

داماد با متانت خاصی می گوید:احساس شعف، احساس غرور، احساس افتخار...

زیرنویس:یکی از معضلات این روزهای زندگی جوانها عدم جسارت در ابراز محبت به همسر است و برعکس؛ آنهایی که توان عشق ورزی و ابراز آنرا دارند از همه در ایجاد زندگی سالم موفق ترند.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 15:0 توسط عاقد |

خانواده داماد همسایه منزل پدری هستندو از راه دور می خواهند برای عقد پیش من بیایند.با وجود اختلاف سنی تقریبا با هر 4 برادر همبازی بوده ام و حالا ریش و موهای یکی از آنها کاملا سفید و چهره اش شکسته است، دیگری با هیبتی امروزی و کراوات و صورتی تراشیده و البته سرزنده و بشاش به دفتر آمده، برادر سوم به دلایل نامعلوم در مراسم عقد برادرش نیست و برادر آخر که جوانترین و البته داماد مجلس است، همگی خاطراتی از گذشته را برایم زنده می کنند.

مادر داماد عکسی را از کیفش بیرون می آورد و نشانم می دهد.عکس 5 سالگی داماد و 11 سالگی من که در مراسم تولد او کنار هم نشسته ایم.

تلوزیونی سیاه و سفید، ضبط دوکاسته، میز پایه دار چهارگوش و... حس جالبی در من ایجاد کرد.

زیرنویس:22 سال از آن جشن تولد انگار مانند برق و باد گذشته و 22 سال دیگر نیز مانند برق و باد می گذرد.کسی برنده تر است که بنده تر است برای خدا و مفید تر است برای خلق...

+ نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 10:9 توسط عاقد |

برداشت اول:همان خانمی که بعد از 20 سال زندگی، فیل شوهرش یاد هندوستان کرده و یادش افتاده زن 8 سال از خودش بزرگتر گرفته، باز هم نشسته روبرویم و گریه می کند.

پاسخی برایش ندارم جز توصیه به صبر...

برداشت دوم:بعد از او خانم دیگری که پس از 30 سال زندگی یادش افتاده طلاق بگیرد وارد دفتر می شود.فکر کرده می آید و یک امضا می دهد و طلاق گرفته از دفتر می رود بیرون.راهنمایی اش کردم برای طلاق به دادگاه برود.

برداشت سوم:پیامک جفنگی از جنس همانها که گاهی برای عاقد می فرستند به دستم رسیده و بعد از بررسی معلوم می شود عاقد را مانند خیلی مردهای شهوت پرست دیگر فرض کرده که می تواند تله ای بگذارد و تیغی بزند.

برداشت چهارم:4 بچه دارد و اصرار دارد توان همکاری با عاقد در وی هست و کافی است چند روزی آزمایشی سر کار بیاید.می رود تا با همسرش در مورد دردسرهای کار در دفتر ازدواج مشورت کند.

برداشت پنجم:مرد جوان خوش سیما وقتی سوالاتش را می پرسد، همراش او را معرفی می کند((جناب مهندس وزوایی هستند))پرسیدم با شهید محسن وزوایی نسبتی دارید؟سرش را که پایین انداخت همراهش گفت:((برادرشان هستند))دلم هری ریخت.ارادتی دیرین به این شهید داشته ام و دست بر قضا برادرش در دفتر من ایستاده.

برداشت ششم:از شدت خستگی کتم را درآوردم و روی صندلی های ردیف کنار هم دراز کشیدم...

خسته ام از عجز، از تکرارها                 خسته از سنگینی این بارها

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 22:13 توسط عاقد |

آشنا بود و اصرار داشت عقد را در منزلشان بخوانم.توضیح دادم که به دلایلی به منزل کسی نمی روم و شخص دیگری را برای انشای عقد می فرستم.اما انگار که دلیل نرفتن من به خانه شان را بداند توضیح می داد که جمع خصوصی است و همسرم هم طلبه است بلکه راضی ام کند... البته مرا مجبور کرد قبول کنم.

کوچه ای باریک در یکی از محله های قدیمی تهران.خانه ای رویایی با حیاطی محقر و انباری گوشه اش و مردی که با تواضع و تکرار مکرر((حاج آقا خوش آمدید)) مرا به داخل خانه راهنمایی می کرد.

با اینکه من هم سن فرزندان یا حتی نوه های جمع محسوب می شدم اما صندلی گذاشته بودند تا ((حاج آقا)) بالا بنشیند.البته ادب اجازه نداد این کار را انجام دهم.

ملحفه ای سفید که رویش آینه و شمعدانی کوچک بود، نان و پنیر و سبزی، دسته گل نارنجی وسط سفره، آجیل مشکل گشا و عروسی که چادرش را روی صورتش انداخته بود مرا یاد عروسی خواهرم می انداخت. دوست داشتم مثل همان زمان یکی اسکناس بریزد سر عروس من هم بدوم پایین پایش تا اسکناس های ده تومانی و بیست تومانی را جمع کنم.همه یک رنگ روی زمین نشسته بودند، حتی عروس و داماد.

وقتی خواستم امضای داماد را بگیرم، از پدرش اجازه گرفت، او را بوسید و بعد دفتر را امضا کرد.عروس هم پیش از بله گفتن از همه خواست برای ظهور امام عصر صلوات بفرستند.

مادر داماد و پدر عروس از دنیا رفته بودند، اما داماد برای بله گفتن از آنها هم یاد کرد.

همه با نگاه به هم انگار محبت را گاز می زدند.جوانترها اگر چه ریخت و قیافه شان کمی امروزی تر از پدر و مادرهایشان بود، اما از قاعده ی همدلی مستثنی نبودند.

خلاصه خیلی باحال بود!

زیرنویس:هویت اگر باشد، یک مترجم زبان آلمانی در خانه محقر پدر بعد از بوسیدن دست او و سفره ی عقدی ساده با یک خانم فوق لیسانس که چادر به سرکشیده و برای بله گفتن از امام زمانش اجازه می گیرد ازدواج می کند و اگر نباشد...

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 23:6 توسط عاقد |

- ((حاج آقا! خانه ام را به نام همسرم کرده ام و حالا از خانه بیرونم کرده.سه تا بچه دارم و دخترم هم وسائلش را از خانه شوهر جمع کرده آمده خانه ی ما.زنم آمده دم در شرکت و آبروریزی کرده.چکار کنم!!!))

همه ی سوالاتی را که در ذهنم جمع شده بود جمع کردم در این یک جمله که((مگر چکار کردی؟))

-((حاج آقا! هیچی.همش فکر می کند من یک زن دیگر دارم و می گوید برو پیش همانهایی که با آنها می گردی))

-حالا مگر همسر دیگری دارید؟

(( نه والا! فقط چند سال پیش چند پیامک در گوشی موبایلم دیده بود و همانها شده آتش زندگی))...

زیرنویس:آخر هر مراسم ازدواجی، عروس و داماد را می نشانم در اتاقم و با آب و تاب می گویم:((شما دو نفر دیگر دختر و پسر جوان و مجرد قبل نیستید که هر کار دلتان خواست بکنید. تو متعلق به نفر دیگری هستی که همه رفتارهایت برای او تعریف خاص خودش را دارد.نگاه، خنده، پیامک، تفریح و ...))

فکر کنید اصلا دینی وجود نداشت و ما هم مسلمان نبودیم.تعاریفی که دین ما دارد از ارتباطات مرد و زن، حیا، حجاب، محرم، نا محرم و ... چقدر برای حفظ زندگی مشترک به کار می آید.نه؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 13:9 توسط عاقد |

الو.سلام.آقای عاقد؟

سلام.بفرمائید.

((قرار است این جمعه خدمت شما برسیم و دختری را برای پسرم عقد کنیم.می خواستم بپرسم چطور می شود از عروس تعهد گرفت جهیزیه اش را حتما بیاورد؟))

کمی هنگ_توقف ذهنی ناشی از فشار اطلاعات_ کردم اما با یک رفرش_بازخوانی مجدد_ جواب دادم:

((مادرجان؛ معامله نیست که.ازدواج است!))

بلافاصله با ادبیاتی حق به جانب جواب داد:((پس چرا آنها مهریه را ثبت می کنند؟))

گفتم:((به نظر من بیش از اینکه از آوردن جهیزیه عروس نگران باشید، ازصداقت، صلاحیت، سلامت و سازگاری عروسی که انتخاب کردید و خانواده اش نگران باشید.اگر نگرانیتان بر طرف شد این موضوع هم جای نگرانی ندارد.))

الو...الو...

تلفن نمی دانم از کجای صحبتم قطع شده بود و مادر خیلی نگران، دیگر زحمت تماس گرفتن مجدد به خودش نداد!

زیرنویس1:فکر کنید این مادر بدبین و البته بیخیال به بدبینی هایش، چند وقت دیگر هم مادر داماد است، هم مادر شوهر عروس، هم مادر بزرگ، هم... و احتمالاچه دردسرهایی خواهد آفرید برای یک زندگی که باید دونفر دیگر اداره اش کنند.

زیرنویس2:چه همسر خوبی خواهد بود اگر شوهرش از دست بی تدبیری های مادر خود درددلهایش را به او بگوید.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 16:58 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر