کولر از کار افتاده، درب پشت بام باز و یک علامت سوال بزرگ چند قدم مانده به کولر روی سرم سبز می شود...

یاتاقان کولر را دزدیده اند از ساختمان مجاور که در حال ساخت است و پیر مرد معتاد کولر ساز 50 هزار تومان می گیرد تا دو یاتاقان 5  هزار تومانی را برای کولر بیاندازد!

اصلا فکر نمی کردم اعتیاد آنقدر خرابش کرده باشد که سیمهای کولر را کلا اشتباه وصل کرده تا چند روز بعد دینام بسوزد و دوباره بروم سراغش!

با این رفت و آمد به پشت بام یک کشف جدید هم کردم.همسایه طبقه آخر کفتر باز است، آنهم در بالکن طبقه پنجم آپارتمان!

زیرنویس:نوشتم تا بماند در آرشیو وبلاگ!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 22:56 توسط عاقد |

زن و مرد با چهره هایی عبوس وارد دفتر شده و نشستند روی صندلی های کنار درب ورودی.صحبتی با هم نمی کردند و مرد منتظر فرصتی بود تا حرف بزند.

مرد تا شروع به صحبت کرد معلوم شد مدت کوتاهی است با هم ازدواج موقت کرده اند و با اطلاعات غلطی که به آنها داده شده آمده اند باقیمانده مدت زمان ازدواجشان را باطل کنند.

چند جمله که توضیح می دهد، کم کم تن صدایش بالا می رود و صورتش سرخ می شود.دست آخر همزمان با توضیحاتش با صدای بلند، نگاهی بغض آلود به زن می اندازد و مدارک اورا پرتاب می کند کف زمین و می گوید:

((این به من خیانت کرده و دیگر لیاقت ندارد با من باشد!))

زیرنویس:پیچیدگی ازدواج موقت آنقدر در جامعه ی ما زیاد است که نمی شود تعریف نظام مندی از آن بعنوان یک راه حل اجتماعی ارائه کرد.واقعیاتی مثل یک میلیون زن بیوه، غیرتهای عجیب و غریب یا حساسیت ویژه زنان ایرانی به این موضوع، عدم تعریف ابعاد حقوقی یا عدم نظارت حاکمیت انگار مانع می شوند روزی کسی بنشیند و فکری به حال ازدواج آن هم از نوع موقت آن کند...

+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 11:29 توسط عاقد |

یک داماد متدین آرام  دو سال پیش دختر خانواده ای را به خانه بخت می برد.امروز باجناقش را خودش انتخاب کرده از دوستان و همکلاسی های دانشگاه

دور او می گردد و از او عکس می گیرد مثل برادر...

زیرنویس:با خدا که باشی اگر فرار هم کنی بخت دنبالت می دود...این همه دارند خودشان را بزک می کنند و می چرخند در خیابان تا بالاخره در عالم توهمات خود را به کسی ببندند اما غافلند از معجزه ی حیا و ایمان که دو دختر یک خانواده را از کنج خانه ای در جنوب شهر می برد خانه بخت دو داماد خوب آنهم زود زود...من کان لله کان الله له

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 21:9 توسط عاقد |

کنار درب سالن از ماشین پیاده شدم.چند نفر با لباس مشکی ایستاده و به میهمانان خوشامد می گفتند.تا آمدم تعجب کنم، نزدیکان داماد با کت و شلوارهای رنگی آمدند دنبالم تا برای خواندن عقد از همان در وارد شوم.

دو طبقه مجلس عزا بود و طبقه سوم سالن عقد کنان!

خوشحال بودند همه. بعد از خواندن عقد از سالن خارج  شده و وارد آسانسور شدم.تا زمانی که درب آسانسور داشت بسته می شد صدای هدیه دادن و کف زدن به گوشم می رسید.چند ثانیه بعد که درب آسانسور باز شد، یکی داشت با صدای محزون، شعر رسول نجفیان را می خواند:

می رن آدما...

زیرنویس: من کان یرجوا لقاء الله ان اجل الله لات

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 23:40 توسط عاقد |

سالهای سال هیاتهای هفتگی و محرم را در خانه شان می انداختیم. مادر پیر و مهربان خانه هم با محبتی وصف ناشدنی از جوانان عزادار استقبال می کرد.چند سالی از محل رفته بودند اماحالا قرار است برای عقد دخترشان به دفتر بیایند.

نشسته ام پشت میز که صدای زنگ دفتر بلند می شود.چند لحظه ای می گذرد که ناگهان مادر مهربان چند قدم مانده به اتاق من، خم می شود داخل اتاق و با همان محبت وصف ناشدنی و البته ته لهجه آذری داد می زند:((سلااااااااااام پسر گلم! الهی قربونت برم! خوبی مادر؟ ماشاالله ماشاالله.خانم خوبه عزیزم؟ پسر گلم چطوره؟...))

کمی هنگ کردم.عاقد، دفتر، حاج آقا... بالاخره در آن جمع این ادبیات کمی ثقیل بود اما من هم کم نیاوردم و بدون اینکه به روی خودم بیاورم پاسخ احوال پرسی سوپرصمیمانه اش را دادم.

پدر داماد البته هنوز خطاب به من از واژه حاج آقا استفاده می کرد و این جای امیدواری داشت!

عقد تمام شد و پدر داماد ایستاده بود در اتاق و با استفاده مستمر از واژه حاج آقا داشت حساب و کتاب می کرد که مادر خیلی مهربان دوباره وارد اتاق شد و روکرد به پدر داماد و گفت:این پسر گلم رو خودم بزرگش کردم.آقاست ماشاالله.مثل گل میمونه...و چنان این مسیر ابراز محبت را ادامه داد که پدر داماد هم در پاسخ به او هی تکرار می کرد:ماشاالله ماشاالله... 

زیرنویس:همان ماشااللهی که وقتی بچه ی یک نفر کمی بزرگ می شود و مدرسه می رود به او می گویند...

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 21:38 توسط عاقد |

مراسم عقد تمام شده و با صورتی خیس عرق ناشی از گرمای جانفرسای اتاق عقد، وارد اتاقم شدم و خودم را انداختم روی صندلی که صدای تلفن آمد.

خانمی بعد از سلام و علیک سنگین می پرسد کی می توانم شما را ببینم؟

با پیش زمینه ذهنی همکار محترمه به تصور اینکه مثل بقیه می خواهد قد و قواره و قیافه عاقد را پیش از مراسم عقدش کنترل کند، به او پیشنهاد کردم بعد از افطار به دفتر بیاید.

لحن خانم پشت تلفن ناگهان عوض شد و شروع به توهین و فحاشی کرد و با عصبانیت فراوان گفت:یادت هست پارسال همین موقع به من خیانت کردی؟تو دین داری؟ خجالت نمی کشی؟ و بووووووووووووق!

آنقدر با جذبه این حرفها را می زد که من یاد صفحه حوادث روزنامه ایران افتادم و در ذهنم جستجو می کردم نکند سال گذشته به کسی خیانت کرده و خودم نمی دانم! 

او فحش می داد و من با خودم می گفتم اگر خیانت کرده ام و خودم نمی دانم حالا جواب عیال مکرمه را چه بدهم!

کمی تلاش کردم آرام شود تا موضوع را بپرسم اما نشد و من هم گوشی را گذاشتم.

دفتر را جستجو کردم و با توجه به نام فامیل و زمان عقدش که سال گذشته بود مشخصاتش را پیدا کردم.مهریه اش عندالاستطاعه بود و با خط خودش در دفتر نوشته بود((مفهوم و چگونگی پرداخت مهریه بصورت عندالاستطاعه به اینجانب تفهیم شد)).

شصتم خبردار شد موضوع چیست.از قرآن کریم استمداد کردم و تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم...

در روز عقد با اصرار خودش و بعد از توضیحات من توافق می کنند داماد مهریه را بصورت عندالاستطاعه تعهد کند و از همان شب خانواده دختر به او فشار می آورند داماد را مجبور کند مهریه را تبدیل به عندالمطالبه کند و داماد هم از این کار استنکاف می کند.

خانواده دختر به دخالت ادامه می دهند و خانواده پسر اورا متهم به دخالت خانواده اش در زندگی می کنند و حالا بعد از یک سال ناچار به طلاق توافقی شده اند؛ طلاقی که هیچ مهریه ای در آن پرداخت نمی شود نه عندالمطالبه و نه عندالاستطاعه!

زیرنویس1:هر چه گشتم در خلال صحبتها مبنای اختلافی میان خود دختر و پسر پیدا کنم نشد و گویی اگر دو خانواده نبودند این عروس و داماد تا سالها فرق عندالامطالبه و عندالاستطاعه را نمی فهمیدند!نمی دانم دختر خوشبختی که مهریه اش عندالاستطاعه باشد بهتر است برای خانواده یا دختر مطلقه ای که به خاطر سرکوفت ها و لجبازی خانواده بدون مهریه طلاق توافقی بگیرد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 22:41 توسط عاقد |

می پرسد:می شود مهریه را عندالاستطاعه بنویسیم دیگر!

می گویم:هر طور شما توافق کنید می نویسیم.

می پرسم:حالا مهریه چقدر است؟

می گوید:5 سکه!

می پرسد:اشکال ندارد که؟

می گویم: ... نمی دانم چه بگویم!

زیرنویس1:همسری که به این اندازه ارزش ندارد اگر روزی مهریه اش را مطالبه کرد همسرش 5 میلیون تومان پیدا کرده و مهریه اش را بدهد، معلوم نیست در خانه ی او چقدر احترام خواهد داشت.

زیرنویس 2:این موضوع ربطی به مهریه کم و زیاد ندارد.بحت رعایت احترام و کرامت انسانهاست...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 23:1 توسط عاقد |

اواخر شب دوست بسیار قدیمی تماس گرفته و می خواهد فرداشب برای خواندن صیغه محرمیت یکی از دوستانش((که دنبال عاقد مطمئن می گردد)) به منزلشان در آن طرف شهر بروم.ملاحظات به منزل رفتن را برایش توضیح دادم و قبول کرد.

نزدیک ظهر بود که آشنایی تماس گرفت و پرسید:برای خواندن عقد در منزل امشب وقت دارید؟پاسخم مثبت بود و باز هم ملاحظات را برایش مطرح کردم و گفتم:امشب در آن طرف شهر مراسم دیگری هم دارم و باید زمان را به گونه ای تنظیم کنید به آنجا هم برسم و تصورم این بود اگر این مراسم نزدیک باشد، به بهانه اش مراسم دور تر را کنسل کنم.

اما دست برقضا آدرس این مراسم هم دقیقا آن طرف شهر بود و قرار شد تا بعد از ظهر قطعیت برنامه را خبر بدهند که ندادند.

بعد از ظهر است و دوست قدیمی دوباره تماس گرفته تا زمان و آدرس را بدهد.خواهش کردم اگر ممکن است عاقد دیگری پیدا کنند تا من این همه راه نیایم و او هم گفت:به داماد خبر می دهد.

جواب منفی مرا به داماد منتقل کرده و پدر عروس هم که از ظهر دنبال عاقد مطمئن می گشته شماره عاقدی مطمئن را به داماد می دهد تا برای شب با او هماهنگ کنند.

همان دوست قدیمی دوباره تماس گرفت و گفت: امشب در ((آن طرف شهر)) عقد دیگری هم داری؟موضوع را که جویا شدم معلوم شد رابطین دو طرف عروس و داماد شماره تلفن مرا به آنها داده اند.

زیرنویس1:خدا کشتی آنجا که خواهد برد      اگر ناخدا جامه بر تن درد

زیرنویس2:هنوز چارچوب مشخصی از ((عاقد مطمئن))ی که خیلی ها به دنبال آن می گردند به دستم نیامده!

+ نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 11:15 توسط عاقد |

امضاها انجام شد.عروس و داماد نشستند روی صندلی ها پای سفره عقد و مادرهایشان هم مشغول ساییدن قند شدند.

مثل همیشه داشتم مقدمات وکالت و قرائت صیغه عقد را می خواندم تا رسیدم به آغاز خواندن جمله(( وکالت می دهید شما را با ... سکه بهار آزادی به عقد....)) که ناگهان عموی عروس حرفم را قطع کرد و با حالتی طلبکارانه  گفت:

حاج آقا می شود من عقدنامه را ببینم؟

رفتارش توهین آمیز بود اما چیزی نگفتم و قباله را دادم تا بخواند.مهریه را خواند و با پررویی گفت:(( می خواستم ببینم واژه ((سکه طلا )) را قید کرده اید یانه!

نگاهی به داماد انداختم.کارد می زدی خونش در نمی آمد از شدت عصبانیت.عقد را خواندم و وارد اتاقم شدم...

زیرنویس:این جنس احساس تکلیف های خارج از تدبیر توسط بزرگترها گاهی ابزار یک عمر بگو مگو و گروکشی در زندگی ها را فراهم می کند.همان دوستی خاله خرسه که از قدیم می گویند ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 23:3 توسط عاقد |

گه گاه می دیدم در تلوزیون که یک زوج جوان زندگیشان را در کنار مزار چند شهید گمنام آغاز کرده اند؛ اما این بار قرار بود من عاقد باشم برای ازدواجی که بناست در مزار شهدای دانشگاه علم و صنعت برگزار شود.

تصویری که در ذهن داشتم یک مراسم پر زحمت بود، اما وقتی از ماشین پیاده شدم کاملا نظرم برگشت.فضای سبزی زیبا و نسیمی که برگ های درختها را با هم آشتی می داد و معماری ساده اما باشکوه برای مزار شهیدانی که هر کدام کمتر از 20 سال سن داشتند.

پیشانی بندهای منظمی که به تعداد زیاد به یک تور بافته شده و از سقف آویزان بودند با وزش نسیم جلو و عقب می رفتند و  آرامش خاصی از این سکوت همراه با صدای باد و برگ و حرکات موزون پیشانی بندها ایجاد شده بود.

دور مزار صندلی چیده بودند روی موکت های تمیزی که به فرش بیشتر شباهت داشت.خانواده عروس و داماد هم نشسته بودند تا من بروم و عقد را بخوانم...

زیر نویس:بچه که بودم کتابی داشتم به نام حسن کچل.شخصیتی زیرک که پادشاه همیشه از دست او به ستوه می آمد.الغرض روزی حکیمی به حسن کچل حکمتی آموخت.گفت هر جا از تو پرسیدند:

((دل کجا خوش است؟)) بگو ((همانجا که دل خوش است))...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 20:4 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر