وسایل دفتر جدید روی هم ریخته و فقط چند صندلی آماده اند تا کسی رویشان بنشیند که آقای داماد برای دریافت مدارکشان وارد می شود.

می نشیند روی صندلی و بی مقدمه می پرسد:مهندس اصلا میدونی چرا زندگی ما به اینجا کشیده شد؟

با اینکه می دانم هر دویشان یک بار ازدواج کرده اند، اما بدم نمی آید بدانم چرا بعد از 8 سال زندگی از همسر اولش جدا شده است.

((زندگی خیلی خوبی داشتیم و همه به آن غبطه می خوردند.چهار سال اول تصمیم گرفتیم بچه دار نشویم اما چهار سال دوم که تصمیم گرفتیم، بچه دار نشدیم و کم کم زندگی به روزمرگی کشیده شد.اعتقاد داشتم من که می رسم نباید چراغ خانه را روشن کنم اما هرچه دیر تر می رسیدم باز هم نفر اول بودم.

دوستان نابابی گیرش آمد و کم کم حجاب را کنار گذاشت و ...امان از رفیق بد مهندس!

یک شب اصرار کرد فردا برویم طلاق بگیریم و چند روزی موضوع را سرسری گرفتم، اما کار به داد و فریاد کشید و نهایتا به امید اینکه چند ماه بعد سرش به سنگ می خورد و برمی گردد، رضایت دادم طلاق بگیرد.

روزی که داشت جهیزیه اش را می برد، تازه متوجه شدم جای خانه پدرش، خانه اجاره کرده و به آنجا می رود))...

زیرنویس:مهمترین سوالی که برایم ایجاد شد این بود که چرا به من می گوید مهندس؟!

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 22:50 توسط عاقد |

آمدند چند مرتبه برای مشاوره و اصرار داشتند پدر دختر نفهمد وگرنه سکته می کند.انگار فکر میکرد اوضاع گل و بلبل است.

خانواده طرفین بطور کل با هم سنخیت نداشتند- یادم می آید پستی در مورد این زوج جوان با مضمون مهریه عندالاستطاعه نوشته ام- و هر دو خانواده خود را از دیگری سرتر می دانستند.

بعد از چند جلسه شکرخدا مشکلشان ترمیم یافت و پس از مدتی آمدند نامه گرفتند برای تبدیل مهریه به عندالمطالبه.بماند که بعد از این همه زحمت به روی خودشان نیاوردند یک دوزاری حق مشاوره بدهند تا...

حالا بعد نزدیک یک سال پدر دختر تماس گرفته و با لحن طلبکارانه نصیحت می کند دیگر برای کسی مهریه عندالاستطاعه ننویس!

تا اینجایش را بیخیالی طی کرده بودم، اما انگار وقتی فهمید زیاد از این ادبیاتش به هم نریختم گفت:البته من نمی دانم شما با خانواده پسر ساخت و پاخت کرده بودید که به ما نگفتید و ...

عصبانی شدم و کمی جدی جوابش را دادم اما سعی کردم بازهم از کوره در نروم.زور داستان اینجا بود که وقتی سعی می کردم توضیح دهم عندالاستطاعه یعنی چه همین پدر دلسوز بر و بر نگاه می کرد و می گفت هرطور صلاح می دانید بنویسید حاج آقا!

زیرنویس:اینکه دخنرش کجا با پسر آشنا شده، چه باجهایی برای ازدواج با پسر به او داده، چه اختلافات مبنایی با خانواده همسرش دارد، در زمان عقدکردگی چند بار کلمه از تو خوشم نمی آید شنیده و ... را گذاشته کنار و داماد را از خانه بیرون کرده که الا و لابد باید مهریه را عندالامطالبه کند.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 19:12 توسط عاقد |

هر وقت صحبت ازدواج می شد از خصایل همکارش می گفت و وقتی به او می گفتم اقدام کن مخالفت خانواده را بهانه می کرد.

5 سال از آن زمان گذشته و حالا آمده تا برگه آزمایش بگیرد و استرس زیادی دارد برای روز عقد.

عقد را بناست یکی از علمای بزرگ تهران بخواند و ثبتش را من انجام بدهم اما اصرار می کند تا هنگام ثبت شناسنامه هایشان را همراه خود نبرم .عروس 5 سال از داماد بزرگتر است. خانواده به همین دلیل 5 سال مانع ازدواج این دو شده اند و قرار است کسی از این اختلاف سن مطلع نشود. حالا رگه ها ی موی سپید در سر و صورت داماد بیشتر به چشم می آید تا اختلاف سنی عروس با او...

زیرنویس:البته این نوع اختلاف سن برای زندگی خطرناک است اما اگر مرد جنس تابعیت از سلوک همسر را داشته باشد_مثل بسیاری از مردهای این دوره زمانی_به نظر شکاف خطرناکی در زندگی ایجاد نمی شود.البته امان از روزی که شوهر همسر خود را در مقام مقایسه با همسران دوستان و رفیقانش ببیند که آنوقت...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 21:24 توسط عاقد |

بوی نم باران و نسیم خنک عصر، پاییز و بهار را جای هم نشانده است. دلم می خواهد عروس و داماد دیرتر از موعد برسند تا از فضای دل انگیز و سکوت اطراف سالن عروسی لذت ببرم اما برای اولین بار داماد دقیقا زمانی که قول داده بود رسید.

جوانی که هنوز صورتش سبز نشده اما اگر تماس های مکرر و امر نهی هایش به دیگران هم نباشد جنم از سر رویش می بارد.

صدای اذان بلند می شود و وقتی رکعت سوم نماز مغرب را در نماز خانه به پایان می برم متوجه می شوم پشت سرم ایستاده و اقتدا کرده است.با وضو بود انگار!

دانشجوی کارشناسی ارشد است و  با توکل به خدا و البته کمی هم جیب پدرش ازدواج کرده.

دسته ای بروشور دستش گرفته و دائم به خدمه ی سالن تذکر می دهد آنها را کنار هر بشقاب بگذارند.یکی هم به من می دهد و می گوید یادگار جشن عقد است:

یک شعر از حمید رضا برقعی، نگاه علوی و فاطمی به زندگی مشترک، آیات غدیریه، نظر رهبر انقلاب در خصوص ازدواج و این متن خودمانی که بخشی از آن این است:

سلام عموها، عمه ها، دایی ها و دوستای عزیزمون

گفتیم از شرایط ازدواجمان برایتان بگوییم.عرضمان به خدمتتان که نه خانه آنچنانی( و حتی اینچنانی) میخواهد، نه مهر مدرک سربازی، نه حقوق فلان تومانی، ...

فقط شالوده ای از ایمان و عشق و یک دل شیر می خواهد که برایتان رقم بزند بهترین ها را.بهترین هایی فقط با هدف جلب رضایت خدا و بر مبنای سیره اهل بیت و شهدا انشاء الله...

زیرنویس:پای دین که به میان می آید، هر چه از ظواهر عوام پسند خانمانسوز است  مچاله می شود و حقایق آرامش بخش انسانی میایند وسط وسط.همانی که بخشی از آن را روایت کردم...

زیرنویس2:این مطلب بعد از دوسال رکورد بازدیدکنندگان را در یک روز شکست البته با لینک رجانیوز!

زیرنویس3:پستهای قدیمی ترم را که می خواندم بعلت عدم ویرایش سوتی های اساسی دارد که حوصله ی اصلاحشان را ندارم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 20:5 توسط عاقد |

یکباره تصمیم گرفتم از صاحبخانه محترم  بخواهم پیش از موعد اجاره مجال نقل مکان دفتر ازدواج را فراهم کند.

شاید یکی از دلایلش همسایه طبقه بالا بود که در بالکن آپارتمان کبوتر بازی می کرد یا ترددهای وقت و بی وقت، بی ربط و مشکوک سایر واحدها!

اما انگار مهمترین دلیلش خستگی مفرط از تراکم کاری بود و خلاصه تصمیم گرفتم تا پایان ماه صفر کمی به خودم مرخصی بدهم تا اگر خدا بخواهد دفتر را در محل جدید و البته نزدیک منزل مستقر کنم.

البته تولد مهمان 15 روزه به طور کل فرصت دنبال محل مناسب دفتر گشتن را سلب کرده است.

تماس های گاه و بیگاه دوستانی که برای عقد نزدیکانشان تماس میگیرند کمی بی حوصله ام می کند و انگار باید توضیحات بالا را برای توجیه آنان مکررا تکرار کنم.

زیرنویس:بیار می که چو حافظ هزارم استظهار           به گریه ی سحری و نیاز نیم شبی است

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 22:14 توسط عاقد |

کولر از کار افتاده، درب پشت بام باز و یک علامت سوال بزرگ چند قدم مانده به کولر روی سرم سبز می شود...

یاتاقان کولر را دزدیده اند از ساختمان مجاور که در حال ساخت است و پیر مرد معتاد کولر ساز 50 هزار تومان می گیرد تا دو یاتاقان 5  هزار تومانی را برای کولر بیاندازد!

اصلا فکر نمی کردم اعتیاد آنقدر خرابش کرده باشد که سیمهای کولر را کلا اشتباه وصل کرده تا چند روز بعد دینام بسوزد و دوباره بروم سراغش!

با این رفت و آمد به پشت بام یک کشف جدید هم کردم.همسایه طبقه آخر کفتر باز است، آنهم در بالکن طبقه پنجم آپارتمان!

زیرنویس:نوشتم تا بماند در آرشیو وبلاگ!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 22:56 توسط عاقد |

زن و مرد با چهره هایی عبوس وارد دفتر شده و نشستند روی صندلی های کنار درب ورودی.صحبتی با هم نمی کردند و مرد منتظر فرصتی بود تا حرف بزند.

مرد تا شروع به صحبت کرد معلوم شد مدت کوتاهی است با هم ازدواج موقت کرده اند و با اطلاعات غلطی که به آنها داده شده آمده اند باقیمانده مدت زمان ازدواجشان را باطل کنند.

چند جمله که توضیح می دهد، کم کم تن صدایش بالا می رود و صورتش سرخ می شود.دست آخر همزمان با توضیحاتش با صدای بلند، نگاهی بغض آلود به زن می اندازد و مدارک اورا پرتاب می کند کف زمین و می گوید:

((این به من خیانت کرده و دیگر لیاقت ندارد با من باشد!))

زیرنویس:پیچیدگی ازدواج موقت آنقدر در جامعه ی ما زیاد است که نمی شود تعریف نظام مندی از آن بعنوان یک راه حل اجتماعی ارائه کرد.واقعیاتی مثل یک میلیون زن بیوه، غیرتهای عجیب و غریب یا حساسیت ویژه زنان ایرانی به این موضوع، عدم تعریف ابعاد حقوقی یا عدم نظارت حاکمیت انگار مانع می شوند روزی کسی بنشیند و فکری به حال ازدواج آن هم از نوع موقت آن کند...

+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 11:29 توسط عاقد |

یک داماد متدین آرام  دو سال پیش دختر خانواده ای را به خانه بخت می برد.امروز باجناقش را خودش انتخاب کرده از دوستان و همکلاسی های دانشگاه

دور او می گردد و از او عکس می گیرد مثل برادر...

زیرنویس:با خدا که باشی اگر فرار هم کنی بخت دنبالت می دود...این همه دارند خودشان را بزک می کنند و می چرخند در خیابان تا بالاخره در عالم توهمات خود را به کسی ببندند اما غافلند از معجزه ی حیا و ایمان که دو دختر یک خانواده را از کنج خانه ای در جنوب شهر می برد خانه بخت دو داماد خوب آنهم زود زود...من کان لله کان الله له

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 21:9 توسط عاقد |

کنار درب سالن از ماشین پیاده شدم.چند نفر با لباس مشکی ایستاده و به میهمانان خوشامد می گفتند.تا آمدم تعجب کنم، نزدیکان داماد با کت و شلوارهای رنگی آمدند دنبالم تا برای خواندن عقد از همان در وارد شوم.

دو طبقه مجلس عزا بود و طبقه سوم سالن عقد کنان!

خوشحال بودند همه. بعد از خواندن عقد از سالن خارج  شده و وارد آسانسور شدم.تا زمانی که درب آسانسور داشت بسته می شد صدای هدیه دادن و کف زدن به گوشم می رسید.چند ثانیه بعد که درب آسانسور باز شد، یکی داشت با صدای محزون، شعر رسول نجفیان را می خواند:

می رن آدما...

زیرنویس: من کان یرجوا لقاء الله ان اجل الله لات

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 23:40 توسط عاقد |

سالهای سال هیاتهای هفتگی و محرم را در خانه شان می انداختیم. مادر پیر و مهربان خانه هم با محبتی وصف ناشدنی از جوانان عزادار استقبال می کرد.چند سالی از محل رفته بودند اماحالا قرار است برای عقد دخترشان به دفتر بیایند.

نشسته ام پشت میز که صدای زنگ دفتر بلند می شود.چند لحظه ای می گذرد که ناگهان مادر مهربان چند قدم مانده به اتاق من، خم می شود داخل اتاق و با همان محبت وصف ناشدنی و البته ته لهجه آذری داد می زند:((سلااااااااااام پسر گلم! الهی قربونت برم! خوبی مادر؟ ماشاالله ماشاالله.خانم خوبه عزیزم؟ پسر گلم چطوره؟...))

کمی هنگ کردم.عاقد، دفتر، حاج آقا... بالاخره در آن جمع این ادبیات کمی ثقیل بود اما من هم کم نیاوردم و بدون اینکه به روی خودم بیاورم پاسخ احوال پرسی سوپرصمیمانه اش را دادم.

پدر داماد البته هنوز خطاب به من از واژه حاج آقا استفاده می کرد و این جای امیدواری داشت!

عقد تمام شد و پدر داماد ایستاده بود در اتاق و با استفاده مستمر از واژه حاج آقا داشت حساب و کتاب می کرد که مادر خیلی مهربان دوباره وارد اتاق شد و روکرد به پدر داماد و گفت:این پسر گلم رو خودم بزرگش کردم.آقاست ماشاالله.مثل گل میمونه...و چنان این مسیر ابراز محبت را ادامه داد که پدر داماد هم در پاسخ به او هی تکرار می کرد:ماشاالله ماشاالله... 

زیرنویس:همان ماشااللهی که وقتی بچه ی یک نفر کمی بزرگ می شود و مدرسه می رود به او می گویند...

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 21:38 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر