برداشت اول:نماز تمام شده و در حال پوشیدن کفشهایم هستم که می آید سراغم و برای اینکه کار خصوصی اش را بگوید مرا به کناری می کشد.

بعد از کلی حاشیه رفتن و برو برگرد معلوم می شود از لحاظ مالی و خانوادگی موقعیت ازدواج ندارد و فشار غریزی او را بر آن داشته بیاید سراغ عاقد و از او بخواهد کسی را برای ازدواج موقت به او معرفی کند...

برداشت دوم:امام جماعت محترم در حال گفت و شنود با عاقد در مورد مسائل مختلف است که در میان خاطره هایش به مسخره می گوید:اتفاقا خانمی امروز آمده بود و می گفت اگر امکانش باشد کسی را برای ازدواج موقت به او معرفی کند تا هم تامین مالی شود هم غریزی.امام جماعت مسجد می گوید: عاقد جان؛ من در این زمینه کاملا عمری_یعنی کسی که بر خلاف سنت علوی مخالف ازدواج موقت بود_هستم.

برداشت سوم:چند ماهی از این دو جریان گذشته که همان جوان پیامک می زند:عاقد جان؛ این شماره جدید من است اگر خواستید در مورد آن موضوع کمکی کنید!

برداشت چهارم:اگر امام جماعت جای آن جوان بود باز هم عمری بود؟ اگر آن زن بعد از ملاقات با امام جماعت تن به گناه داده باشد؟ اگر این مرد و زن مثل خیلی های دیگر جای طرح موضع در مسجد سراغ اطفای شهوت حرام رفته بودند آیا با تمسخر به آنها نگاه می شد؟چاره آن جوان چیست؟چرا به این همه گناهی که روزانه در اطراف ما اتفاق می افتد اینقدر بی تفاوتیم و نسبت به یک قاعده ی شرعی اینقدر حساس و گناه نگر؟

زیرنویس:اینها همه سوالاتی است که بعد از پیامک آن جوان در ذهنم در حال تکرار است و در حال تکرار است و ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 20:28 توسط عاقد |

بعد از پایان هر عقد عروس و داماد را به اتاق خودم می آورم و از آنها می خواهم اگر اختلافی ایجاد شد که خودشان نتوانستند برطرفش کنند، پیش از اینکه بروند سراغ پدر و مادرشان، بیایند دفتر تا مشکلشان برطرف شود چون ممکن است پدر و مادرها در اثر دلسوزی از فرزند خودشان جانبداری کرده و اختلاف را بیشتر کنند.

طبق همین رسم داماد را به اتاقم آوردم و تذکراتی در خصوص مادر همسرش دادم و نهایتا جملات بالا را هم برایش گفتم.

داماد توضیح داد:برای ازدواج چند بار به خانم مشاوری مراجعه کردیم که هر دو خوشمان آمد.به همسرم گفته ام هر وقت برایت مشکلی پیش آمد با همان مشاور تماس بگیر. یواشکی هم به مشاور گفتم هر وقت تماس گرفت شما مشکلش را برطرف کنید هزینه اش را من پرداخت می کنم.

زیرنویس:مطمئنم با این تدبیر کمتر به اختلاف خواهند خورد. 

زیرنویس2:برادران و خواهرانی که سوال خصوصی می پرسید و هیچ نام و نشانی از خود نمیگذارید.من پاسخ شما را چطور بدهم؟هان؟!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت 21:56 توسط عاقد |

برای انجام کاری دوان دوان وارد دفتر شدم تا بعد از انجام آن سریع از دفتر خارج شوم.همینطوز که نشستم، زن و شوهر میانسالی وارد شدند.

زن چادرش را به دندان گرفته بود و هر دو با لهجه غلیظ لری حرف می زدند.شوهر بعد از سلام و احوال پرسی گفت:

8 ماهی است از هم طلاق گرفته اند و می خواهند دوباره ازدواج کنند.زن هم مدارک را از داخل کیسه فریزر در آورد و گداشت روی میز.

مدارک کامل بود.خوشحال شده بودم.هم از ازدواج دوباره شان، هم برای روزی  که خدا این شکلی دنبالم فرستاده بود.مشغول بررسی مدارک بودم که پرسیدم((حالا چرا طلاق گرفتید؟))

شوهر نفسی کشید و با نگاه تحقیر آمیز به زن گفت:((چی بگم حاج آقا؛ نمی دانم از دست این خواهرزادش چکارکنم.کنارش نشستند و گفتند طلاق بگیر برایت شوهر پیدا می کنیم.او هم هرچه گفتم گوش نکرد، طلاق گرفت و رفت. حالا هم پشیمان شده و برگشته.))

زن که انگار برافروخته شده بود شروع به جواب دادن کرد((حاج آقا؛ زیرسرش بلند شده بود.خودم پیامک های عاشقتم را در گوشی اش دیدم.خواهر زاده ی من...))

گفت و گو به مشاجره تبدیل شد و خوشحالی من هم کم کم داشت روبه نا امیدی می رفت.همه ی محتوای مشاجره برمی گشت به دوسه روزی که مرد خودش را خوشبو و خوش تیپ کرده و به حسن آباد رفته! از زن اصرار و از مرد انکار که تو رفتی با همانی که به تو پیامک زده سر قرار؛ و مرد انکار که بابا من سر کار بوده ام و اینها توهم است.خانم هم اصرار داشت مرد دست بگذارد روی قرآن و قسم بخورد دیگر از این کارها نمی کند!

حضور چند دقیقه ای عاقد در دفتر دوساعت طول کشیده بود، صدای جر و بحث بالا و پایین می رفت و خلاصه دلم می خواست هر دویشان را با لگد از دفتر بیرون کنم. 

نهایتا قرآنی آوردم.زن یک هزار تومانی مچاله لای قرآن گذاشت با این استدلال که رسم ماست برای قسم خوردن حتما باید پول لای قرآن بگذاریم!مرد قسم خورد و تصمیم گرفتند دیگر ازدواج کنند.

اینقدر عجله داشتم که مهریه راتعیین کردم، وکالت را گرفتم و عقد را خواندم.از دفتر که رفتند بیرون تازه یادم افتاد برگه آزمایش نداشته اند...

زیرنویس:کنش و واکنش عجیبی داشتند.زن گریه می کرد و تا دلش به گفته های مرد گرم میشد لبخند می زد.دوباره گر  می گرفت و گریه می کرد.روز بعد از پسرشان که جویا شدم گفت مادرش مشکلات عصبی دارد.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت 21:46 توسط عاقد |

می خواستم ماجرای ازدواج دوباره زن و شوهر روستایی به همراه فرزندشان را بنویسم که وکیل دخترک تماس گرفت برای دریافت رونوشت سند ازدواج.دختری که سال قبل همین روزها همسر پسری 13 سال بزرگتر از خودش شده بود بعلت اخلاق بد همسر و بلایی که مادر شوهر سر مادرش آورده و بینی او را شکسته می خواهد طلاق بگیرد.

عصر هم که رسید، این بار پدر جوان مغازه دار که برای مشاوره بارها آمدند و انگار مشکلشان برطرف شده بود، آمدند برای دریافت رونوشت، انگار که دختر مطالبه مهریه و نفقه کرده است.کار بیخ پیدا کرده و امید بازگشت برای هیچ کدام نیست.

کمی سرم درد گرفته بود و برای درد دل موضوع را برای یکی از دوستان تعریف کردم.حرفهایم که تمام شد گفت راستی؛ باجناقم که برایت تعریف کردم با همسرش اختلاف دارد هم طلاق گرفت...

زیرنویس:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد                            بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

ای کبک خوش خرام کجا می روی! بایست      غره مشو که گربه ی زاهد نماز کرد...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 21:13 توسط عاقد |

به اقتضای مراسم یکی از اقوام، پدر و مادرم هم به دفتر آمده بودند و انگار این بار وضعیت عقد کمی متفاوت شده بود.مادرم یواشکی می گفت:لباس بهتر از این نداشتی بپوشی؟

پدر می گفت: می گفتی دو تا صندلی برای اتاقت می آوردم اینها که کم است.

دو باره مادر می آمد و می گفت: چرا اینقدر اینجا سرد است...

خلاصه انگار که عاقد را همان بچه دبستانی که باید هوایش را داشته باشند فرض می کردند.

زیرنویس:بچه که باشی از دلسوزی های اینگونه لجت می گیرد، اما بچه که داشته باشی می فهمی همه ی محبتهای پدر و مادر در همین دلسوزی ها نهفته است...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 19:14 توسط عاقد |

((حاج آقا! واقعیت این است که این خانم 9 سال از من بزرگتر است و دو فرزند 26 ساله و 15 ساله دارد.من هم تا به حال ازدواج نکرده ام اما بعلت بیماری تا آخر عمر بچه دار نمی شوم.

خواهر ایشان همکار  و چند سالی کوجکتر از من است.برای رسیدگی به بیماری پدر مدتی است در خانه شان رفت و آمد دارم و وقتی موضوع خواستگاری را مطرح کردم همه فکر کردند موضوع همکارم است.اما من از متانت و اخلاق ایشان خوشم آمده و تصمیم به ازدواج گرفته ایم))

کنار هم نشته اند و می خواهند نظر مرا بدانند در مورد عاقبت ازدواج.بیش از دو ساعت توضیح دادند جوانب زندگیشان را و من هم تلاش کردم جای ارائه نسخه، آنان را از محاسن و معایب این نوع ازدواج مطلع کنم.

گویا هرچه بیشتر می دانستند مصمم تر می شدند و این دلالت بر پختگی هردویشان داشت.خانم بیش از 10 سال همه حواشی زندگی خود و فرزندانش را نجیبانه مدیریت کرده بود و به این شرایط هم بعنوان فرصت نگاه نمی کرد و برعکس؛ جوان تصمیم داشت مهریه ای بیش از مهریه خواهرش و نیمی از منزل مسکونی خود را برای او در نظر بگیرد.

زیرنویس:انگار همه چیز مهیاست برای یک زندگی استثنایی اما شیرین

بعدنوشت:داماد تماس گرفته و می گوید:حاج آقا خیر ببینی که راهنمایی کردی مرا.من هرچه دارم از تو دارم.بعد از یک هفته، یک روز گفتم امروز پول ندارم.تا این را شنید با داد و بیداد گذاشت و رفت!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 19:54 توسط عاقد |

روحانی جوانی که انگار خیلی هم در سخنرانی و کارهای تربیتی تواناست، قرار گذاشته ساعت نه روز جمعه بیایند برای عقد.

از ساعت 7 پیامک می زند اگر می شود زودتر بیایید دفتر می خواهم کمی صحنه آرایی کنم!البته با چرب زبانی و وعده ی حلیم صبحگاهی، به زور ما را یک ساعت پیش از عقد به دفتر کشاند.

دونفر از دوستانش را هم آورده و من هم کنجکاو شدم می خواهد چکارکند در این اتاق چند متری؟... که دیدم چند دسته بزرگ گل رز خریده و وسایل تزیینی که معمولا ماشین عروس را با آن می آرایند.

تورها را به زمین چسباند، گلها را در مسیر ورودی پرپر کرد و روی تورها ریخت. یکی از دوستانش با قلم و دوات جملات زیبایی نوشت و به در و دیوار زدند و آخرسر هم چند ده بادکنک بادکردند و به اطراف ریختند.

جالبتر اینکه با وجود فاصله کم منزل عروس تا دفتر، دوان دوان به دنبالشان رفت تا خودش آنها بیاورد.

مراسم که تمام شد، عبا و عمامه را برداشت و شروع به جاروی دفتر کرد که به زور از این کار منصرفش کردم.

زیرنویس:این سبک ابراز محبت و عشق ورزی پیشگیری از بیماری های زندگی و گاهی علاج آن است البته اگر مانا و مستمر باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم دی 1393ساعت 8:31 توسط عاقد |

وسایل دفتر جدید روی هم ریخته و فقط چند صندلی آماده اند تا کسی رویشان بنشیند که آقای داماد برای دریافت مدارکشان وارد می شود.

می نشیند روی صندلی و بی مقدمه می پرسد:مهندس اصلا میدونی چرا زندگی ما به اینجا کشیده شد؟

با اینکه می دانم هر دویشان یک بار ازدواج کرده اند، اما بدم نمی آید بدانم چرا بعد از 8 سال زندگی از همسر اولش جدا شده است.

((زندگی خیلی خوبی داشتیم و همه به آن غبطه می خوردند.چهار سال اول تصمیم گرفتیم بچه دار نشویم اما چهار سال دوم که تصمیم گرفتیم، بچه دار نشدیم و کم کم زندگی به روزمرگی کشیده شد.اعتقاد داشتم من که می رسم نباید چراغ خانه را روشن کنم اما هرچه دیر تر می رسیدم باز هم نفر اول بودم.

دوستان نابابی گیرش آمد و کم کم حجاب را کنار گذاشت و ...امان از رفیق بد مهندس!

یک شب اصرار کرد فردا برویم طلاق بگیریم و چند روزی موضوع را سرسری گرفتم، اما کار به داد و فریاد کشید و نهایتا به امید اینکه چند ماه بعد سرش به سنگ می خورد و برمی گردد، رضایت دادم طلاق بگیرد.

روزی که داشت جهیزیه اش را می برد، تازه متوجه شدم جای خانه پدرش، خانه اجاره کرده و به آنجا می رود))...

زیرنویس:مهمترین سوالی که برایم ایجاد شد این بود که چرا به من می گوید مهندس؟!

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 22:50 توسط عاقد |

آمدند چند مرتبه برای مشاوره و اصرار داشتند پدر دختر نفهمد وگرنه سکته می کند.انگار فکر میکرد اوضاع گل و بلبل است.

خانواده طرفین بطور کل با هم سنخیت نداشتند- یادم می آید پستی در مورد این زوج جوان با مضمون مهریه عندالاستطاعه نوشته ام- و هر دو خانواده خود را از دیگری سرتر می دانستند.

بعد از چند جلسه شکرخدا مشکلشان ترمیم یافت و پس از مدتی آمدند نامه گرفتند برای تبدیل مهریه به عندالمطالبه.بماند که بعد از این همه زحمت به روی خودشان نیاوردند یک دوزاری حق مشاوره بدهند تا...

حالا بعد نزدیک یک سال پدر دختر تماس گرفته و با لحن طلبکارانه نصیحت می کند دیگر برای کسی مهریه عندالاستطاعه ننویس!

تا اینجایش را بیخیالی طی کرده بودم، اما انگار وقتی فهمید زیاد از این ادبیاتش به هم نریختم گفت:البته من نمی دانم شما با خانواده پسر ساخت و پاخت کرده بودید که به ما نگفتید و ...

عصبانی شدم و کمی جدی جوابش را دادم اما سعی کردم بازهم از کوره در نروم.زور داستان اینجا بود که وقتی سعی می کردم توضیح دهم عندالاستطاعه یعنی چه همین پدر دلسوز بر و بر نگاه می کرد و می گفت هرطور صلاح می دانید بنویسید حاج آقا!

زیرنویس:اینکه دخنرش کجا با پسر آشنا شده، چه باجهایی برای ازدواج با پسر به او داده، چه اختلافات مبنایی با خانواده همسرش دارد، در زمان عقدکردگی چند بار کلمه از تو خوشم نمی آید شنیده و ... را گذاشته کنار و داماد را از خانه بیرون کرده که الا و لابد باید مهریه را عندالامطالبه کند.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 19:12 توسط عاقد |

هر وقت صحبت ازدواج می شد از خصایل همکارش می گفت و وقتی به او می گفتم اقدام کن مخالفت خانواده را بهانه می کرد.

5 سال از آن زمان گذشته و حالا آمده تا برگه آزمایش بگیرد و استرس زیادی دارد برای روز عقد.

عقد را بناست یکی از علمای بزرگ تهران بخواند و ثبتش را من انجام بدهم اما اصرار می کند تا هنگام ثبت شناسنامه هایشان را همراه خود نبرم .عروس 5 سال از داماد بزرگتر است. خانواده به همین دلیل 5 سال مانع ازدواج این دو شده اند و قرار است کسی از این اختلاف سن مطلع نشود. حالا رگه ها ی موی سپید در سر و صورت داماد بیشتر به چشم می آید تا اختلاف سنی عروس با او...

زیرنویس:البته این نوع اختلاف سن برای زندگی خطرناک است اما اگر مرد جنس تابعیت از سلوک همسر را داشته باشد_مثل بسیاری از مردهای این دوره زمانی_به نظر شکاف خطرناکی در زندگی ایجاد نمی شود.البته امان از روزی که شوهر همسر خود را در مقام مقایسه با همسران دوستان و رفیقانش ببیند که آنوقت...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 21:24 توسط عاقد |

مطالب قدیمی‌تر